پاسخ کامنت شهلای عزیز و بعضی دوستان دیگر...
در پاسخ به دوست یا دوستانی که واسشون سوال پیش اومده که نازنین بانو چرا انقدر نک و نال میکنه؟؟...
-عزیز دلم اگه عنوان وبلاگ منو بخونی اینه :((جزر و مد احساسات من)) و متوجه میشی که چرا من به قول شما همش ناله میکنم...من اینجا از احساسات قلنبه شده ام حرف میزنم...اصلا این وبلاگ رو ساختم تا همین حرفامو توش بنویسم...خیلی وبلاگهای دیگه هست که همش از خوشیهاشون مینویسند اینکه دلیل نداره من برم براشون بنویسم مثلا تو چرا انقدر الکی خوشی!!...خدا رو شکر که زندگی خوبی دارم اما علی بی غم که نیستم...چه جایی بهتر از اینجا که یه دفتر مجازی کوچولو واسه خودم دارم با چند تایی دوست خوب که پیششون درد دل میکنم تا دلم باز بشه...من بارها برام پیش اومده که به بعضی وبلاگها سر زدم دیدم طرف طوری مینویسه که من خوشم نمیاد یا حسم رو خراب میکنه یا حالا به هر دلیلی از وبلاگش خوشم نیومده خوب دیگه نخوندمش به همین راحتی...ولی نرفتم بهش بگم عزیزم چرا مثلا از روزمرگیهات مینویسی یه چند تا جوک بگو دور هم خوش باشیم...وبلاگهای زیادی هست که واسه مخاطب مینویسند من از اونا نیستم،نمیگم اونا بدند ها،نه! وبلاگ من از اون نوع نیست...هیچوقت نرفتم واسه کامنت و لینک التماس دعا...هر کی اومده خونده خوشش اومده و مونده خوب از لطفش به خودم و وبلاگم ممنون...
-دیگه اینکه یه جمله ای هست که از قدیم بزرگترامون فرو کردند تو مغز ما...تا از یه چیزی ناراحت شدیم یا از کسی گله کردیم گفتند قدرش رو بدون و گرنه از دستش میدی و پشیمون میشی...بابا جون اگه مثلا من با مادرم دعوام شده و مثلا از دستش دو قطره اشکم ریختم که دلیل نداره من قدرشو ندونم...ما همیشه در ترس از دست دادن نعمتهامونیم و این ترس مانع میشه درست و درمون از داشته هامون لذت ببریم...نمونه این رفتار رو من از پدرم به یاد دارم...هر وقت من و خواهر کوچیکترم دعوامون میشد بابا بجای پا در میونی و اینکه مقصر اصلی رو تشخیص بده میگفت با هم دعوا نکنید،در آینده تنها میمونید...ما دعوا نکردیم تا تنها نمونیم...حالا چی؟؟...ما تنها موندیم...از ترس بحث و دعوا هر دومون از هم دور شدیم...اگه همونموقع بابا احترام به بزرگتر رو به خواهر کوچیکه و حمایت از کوچکتر رو به من یاد میداد،ما دعوا میکردیم و مشکلاتمون رو حل میکردیم و الان انقدر تنها نبودیم...
-هر کسی تو زندگیش مشکلات خودش رو داره...این منی که میبینی اینجا نشستم و از شرایط بد کارم حرف میزنم از لای پر قو در نیومدم بشینم پشت میزم بیان منو باد بزنند...بنده هم تو یه شهرستان کوچیک درس خوندم...پدر و مادرم برای خدمت به مردم اون شهر از تهران بلند شدند رفتند اونجا و کمبود امکانات اونجا رو به جون خریدند...من با کمترین امکانات درس خوندم در حالیکه میتونستم تو بهترین مدارس تهران درس بخونم...ولی از پدر و مادرم ناراضی نیستم و بهشون افتخارم میکنم...با همون امکانات تو بهترین دانشگاه قبول شدم و عاشق رشته تحصیلیمم بودم و هستم...درسم هم که تموم شد هزار تا مصاحبه و آزمون شرکت کردم و دو سال تموم دنبال کار بودم تا سر کار فعلیم رفتم...من میدونم افسردگی و تو خونه نشستن تو شهرستانی که نه شهر توئه نه کسی رو توش میشناسی یعنی چه؟؟...الانم که سر کار میرم تمام سعیم رو میکنم که کارم رو به نحو احسن انجام بدم...پس اگر کسی حرفی میزنه یا درددلی میکنه الزاما از سر سیری نیست...

یکی بود یکی نبود