-امروز دو تا دختر دیدم...با مانتوهای مشکی و جین تیره و مقنعه مشکی...کتونی و نفری یه کلاسور و کتاب بدست...یکیشون یه آرایش ملایم صورتی داشت و اون یکی آرایش ملایم گلبهی...معلوم بود که دانشجوئند...انقدر قشنگ و پر انرژی با هم حرف میزدندند و انقدر خندشون شاد و بی دغدغه بود که واقعا حسودیم شد...یاد روزای قشنگ دانشجویی افتادم و شادی و سرخوشی اون دوران...زیاد میخندم...ولی خیلی وقته مثل اون روزا از ته ته ته دلم نخندیدم...
-به خدا قسم که اگه الان ژیژو بیاد و بگه ماهی پونصد(هزار) تومان به حقوقم اضافه شده...من دیگه نمیرم تو اون آشغال دونی(محل کارم)...گور بابای استقلال مالی...گور بابای عقاید قبلیم...بابا اینا دیوونم کردند رسما...چه زن چه مرد...رسما همشون خلند...میشینم خونم...درسم رو ادامه میدم...زندگیم رو میکنم...بچه دار میشم...اعصابمم آرومه...