-آن زنی که امروز وسط پیاده روی خیابان ولی عصر زانو زده بود و پسرکش او را میبوسید من بودم...
(پسرک احساساتی شده بود اونم بخاطر یه لیوان آب پرتقال و یه آبنبات! و اصرار داشت که من بشینم تا منو ببوسه
)
مثل اینکه هیچکس یادش نبود
...بچه ها به همه اونایی که رمز خواستند رمزو دادم؟؟کسی اگه جا مونده بگه...سحر جون مامان کیارش شما که آدرس وبلاگت رو ندادی من کجا رمز بهتون بدم؟؟
-هوای امروز تهران عالیه...یه روز پاییزی قشنگ...یه سوز ملایم با یه آفتاب داغ و یه باد ملایم که تمام آلودگیها و غبار نفس گیر شهر رو با خودش برده...از محل کارم میزنم بیرون یه ساعتی وقت دارم...یه عالمه خرید و کارهای عقب مونده که با پسرک نمیشه انجامشون داد...زودتر اومدم بیرون تا به کارام برسم...با خودم میگم چه روز خوبیه...کاش برم خونه و پسرک رو با خودم ببرم بیرون...بی خیال خرید و کارهای دیگه...هر چی حساب میکنم میبینم نمیشه...تا برسم خونه و ناز پسرکم رو بکشم و حاضرش کنم این آفتاب قشنگ هم رفته و هم به پارک نمیرسیم هم به کارهای من...
زیر آفتاب قدم میزنم...سوز ملایم به گونه هام میزنه...پس چرا لذت نمیبرم؟؟...من بی پسرک هیچم...انگار همیشه جزئی از من بوده!!...من بدون پسرک چطوری زندگی میکردم؟...یادم نمیاد!!...با خودم فکر میکنم:نازی تو باید بتونی تنهایی هم از زندگی لذت ببری...اینطوری مادر بهتری هم واسه پسرک هستی...چند سال دیگه چکار میکنی؟...وقتی رفت مدرسه...وقتی تنهایی با دوستاش رفت بیرون...وقتی رفت دانشگاه...وقتی ازدواج کرد...اووووووووووووه.
نمیخوام به اینا فکر کنم...یه شکلات فروشی خوب جلوی چشمامه...میرم تو و با دو تا شکلات کاکائوی بزرگ میام بیرون و برمیگردم خونه...همونجایی که دو تا چشم گردالی شیطون با یه خنده ریز از لای در منتظر منند...همونجایی که یکی با صدای نازکش بهم میگه ششششششششششششماااااااااام...
مادرانه 11
مادرانه 10
-پسرک من...عزیزک من...من دوستت دارم...من عاشق توام...
-روزهای خوبی با هم داریم...من و تو...با هم میریم بیرون...گردش...دوتایی..حتی با هم رستورانم میریم...تو میای بغلم...من لذت میبرم...کنارم راه نمیری...شاید همه حرفهام رو نفهمی...ولی با همیم...مثل تو میشم...با پیشی ها میو میو میکنیم...واسه هم میخونیم کلاغه میگه قارقار...من دیگه تنها نیستم...باهام حرف میزنی...به زبون خودت...دستات رو دور گردنم حلقه میکنی و صورتم رو میچسبونی به صورتت...با دهن باز بوسم میکنی...دوستم داری...دوستت دارم...عاشقتم...
فرصت نوشتن نیست و گرنه هزار هزار حرف نگفته هست......من هستم و پسرک و دیگر هیچ مهم نیست...
دوستان گلی که رمز میخواستید نوشته های من همیشه رمز دار نیستند...شاید همون یه پست باشه شایدم بعدها یکی دو پست دیگه بهش اضافه بشه...نوشته های نازنین بانو تا جایی که بشه بدون رمزه...از این به بعد هم جز موارد نادر بدون رمز میمونه...خیالتون راحت...
مادرانه 9
-بوسه های کوچولو و لطیف پارسال تبدیل شده اند به بوسهای واقعی از یه لپ نرم که مویرگهای قرمزش از زیر پوست سفیدش معلومه...و این نشون میده که تو یکسال بزرگ شدی...
-عروسک قشنگم هییییییییییچکسییییییییی برای من تو نبوده و نمیشه....
-تمام زندگیم شده تو...من کیم؟...مامان تو...دیگه اسمم یادم رفته خودمم همه جا خودم رو مامان تو معرفی میکنم...
-کوچوووووووووولوووووووویی تو مامییییییییییی...کووووووووووووووووووچوووووووووووووولوووووووووووو
مادرانه 8
-کی راه میری پسر؟؟...کی اولین گامهای محکمت رو روی زمین میذاری؟...من منتظرم پسرکم...خسته...منتظر و امیدوار...
مادرانه 7
-از جلوی آینه رد میشم...یه نگاه سرسری و باعجله به خودم میندازم...رد میشم...دوباره برمیگردم...این زن کیه؟...این من نیستم...کجاست دخترک بانشاط پارسالی؟...توی آینه یه زن ایستاده...یه مادر...یه مادر با روسری بزرگ سنتی...با یه رژ قرمز...با چشمهای نگران و یه دسته مو با مش روشن...کی اینجوری شدم؟...کی انقدر بزرگ شدم؟...نمیشناسمش...اما...من این زن رو دوست دارم...مهم نیست که اون دخترک شاداب و سرزنده توی آینه رفته...من این زن توی آینه رو دوست دارم...اون نگرانی ته چشمهاش رو...اون لبخند عمیقش رو...و اون صورتی که انگار داد میزنه من مادرم رو...دوست دارم...
-هی پسر کوچولو وقتی اونجوری دست میندازی گردن مامی و صورتش رو میاری جلو و مثلا بوس میکنی...میدونی که میخواد داد بزنه عاششششششششقتم...
نازی کم پیدا...
یک عشق بی مرز و بی پایانه!...
پسرک من...مرد مرد من...
مادرانه 6
-زندگی برای من یعنی مادری و... مادری برای من یعنی بوییدن زیر گلوی پسرک...مادری برای من یعنی چسبوندن پسرک به سینه ام...مادری یعنی خنده های بی نمک...مادری یعنی لثه های بی دندون...مادری یعنی بوی پمپرز!!...مادری یعنی کنجکاوی های دو تا چشم گردالی خوشدل...مادری یعنی لحظه های ناب شیر دادن...مادری یعنی قربون صدقه رفتن واسه مموشکی که فکر میکنی دیگه قشنگتر از اون پیدا نمیشه!!...مادری یعنی دویدن با صدای رعد تا مبادا گلکت از خواب پریده باشه...مادری یعنی پریدن از خواب و دویدن به سمت اتاق پسرک با صدای گریه اش...و مادری یعنی لرزیدن دلت با گریه هاش...مادری یعنی هر لحظه خواستن مرگ با دیدن اثر درد تو صورت زیبا و معصومش...مادری یعنی چسبوندن و فشار دادن پسرکت به سینه ات تا آروم بگیره...مادری یعنی با هر صدای گریه اش قلبت از سینه ات بیرون بزنه...مادری یعنی نگرانی...مادری یعنی بیتابی...مادری برای من یعنی یه شادی عمیق عمیق با چاشنی درد...
مادرانه 5
-وقتی مادر میشی، یادت میره که کی بودی؟...وقتی مادر میشی دیگه برات مهم نیست کی چی گفته؟...وقتی مادر میشی آسون میبخشی...وقتی مادر میشی مهربونتر میشی...
پسرک میدونی؟ وقتی کنارت دراز میکشم و دستای قشنگت رو بو میکشم و بوی مولتی ویتامین میپیچه تو بینیم و یواش یواش سر تموم انگشتات رو میبوسم خوشبخت ترین زن دنیام...پسرک میدونی؟ وقتی بغلت میکنم و تو موقع دیدن کارتونهای مورد علاقه ات میخوای خودتو از هیجان پرت کنی و آب دهنت آویزون میشه و میریزه رو دستم چقدر دلم میخواد فریاد بزنم که خوشبختم...
مادرانه 4
-هوا سرده...اتاق خواب مثل یخچاله...ما هم جل و پلاسمون رو جمع میکنیم مهاجرت میکنیم به پذیرایی...ژیژو یکی از تشکهای کت و کلفت جهیزیه مو میندازه وسط خونه...پسرک رو میخوابونم کنارم...پتوی نرم و زرشکیمو میکشم رو هردومون...صدای نفسهاش رو میشنوم...تا چشمم رو باز کنم اون صورت گردالی و لپای خوشمزه اش رو میبینم...بوی تنش با هر نفسم میپیچه تو بینیم و میره تو ریه هام...دستای نرم و کوچولوش رو تو دستم میگیرم و هردو میخوابیم...من چقدر خوشبختم...خدایا خوشبختیم رو حفظ کن...و تو بقچه حاجی لک لک واسه همه مامانایی که منتظرند یه نینی خوشگل بذار...
-هی پسر...نه دختری...نه چشمات روشنه...نه موهات فرفری...ولی...تو بهترین و خوشگلترین بچه ای هستی که مامی میتونست داشته باشه...اینو بدون مامی عاشقته...
نازی بزرگ شده...
-انقدر شبیه خودته که وقتی نگاهش میکنی میتونی خودتو جای مادرت بذاری...عکسهای آلبومهای کودکیت رو میبینی و انگار پسرک رو نگاه میکنی...الکی به پدرش میگی که فرم کلی صورتش مثل اونه...ولی...ته ته دلت غنج میره ازینکه انقدر شبیه بچگیهاته...عاشقشی...نه...این عشق نیست...یه حس قشنگ دیگه است...نه عشقه...نه دوست داشتنه...نه شبیه هیچ حس دیگه ای...این حس مادریه...نازی...تو بزرگ شدی...تو از اون صبح پاییزی به بعد بزرگ شدی...انقدر بزرگ که تمام عاشقیهای دنیا تو حجم سینه ات جا گرفت...قلب تو یه قلب کوچولوی پراحساس نیست...قلب تو یک حجم بزرگ از احساسیه بنام مادری...
مادرانه(2)...
-میذاریش رو شونه ات تا آروغ بعد شیرش رو بزنه...تپ تپ تپ میزنی پشتش و جناب پسرک قااااق آروغشون رو میزنند...بعد آروم سر میخوره میاد به سمت سینه ات...سرش درست زیر گردنته...میتونی سرت رو بیاری پایین و آروم هر چند تا بوس که دلت میخواد از کله کوچولو و پرموش برداری...آروم خودتو سر میدی رو صندلی تا راحت بخوابه...به درک که کمرت درد میگیره...حالا سینه اش رو سینه ات نشسته...نفسهای خوشبوش تو بینیت پیچیده...مثل یه کوآلای کوچولو دو تا دستش رو به تنت چسبونده...میبوسیش و به این فکر میکنی همینجا همین لحظه من تو خود خود بهشتم...
-نشستم پای کامپیوتر و یه دستی تایپ میکنم...پسرک تو بغلم خوابه...صورتش رو محکم به سینه ام چسبونده و آروم خوابیده...دستم خواب رفته و پشت شونه ام درد میکنه...میتونم بلندشم و ببرمش تو تختش...اما نمیخوام...دلم نمیاد...بهم چسبیده...منم محکم تو بغلم نگهش میدارم تا بدونه که هستم و عاشقشم...
-مدام بهش میگم پسرک تو عشق منی...میشه بفهمه چقدر عاشقشم؟؟...
-پسرک اینجا اسمش پسرک نازنین بانوئه...آخه نازنین بانو میخواد اینجا همون نازنین بانو بمونه...
-ممنون از تبریک و مهربونی همتون...
-خدایا تو خدای مهربون منی نه؟؟؟...اینروزها فقط به عشقت نیاز دارم خدایا...فقط به عشقت...
مادرانه...
-چقدر پارسال اینموقع به نظرم دور میاد...انگار نه یکسال که هزار سال از اونروزها گذشته...انگار اصلا من زندگیشون نکردم...انگار من همیشه مامی پسرک مموشی بودم که انقدر کوچولو و ریزه که میترسی بهش دست بزنی...انگار همیشه بوده...
-مشکلی دارم که با فکر کردن بهش از استرس بی حس میشم و سرگیجه میگیرم...نمیتونم چیزی ازش بگم ولی واقعا مشکل بزرگی برامون پیش اومده...دعام کنید...دعامون کنید...از اون دعاهایی که تا عرش خدا برسه...که فقط خدا میتونه کمکمون کنه...
-میدونی قشنگترین لحظات زندگیم این روزها چیه؟...اینکه پسرک بخوابه و من بخوابونمش کنار خودم و پتوی خودمو بکشم روش...بعد دراز میکشم کنارش و دستای کوچولوشو میگیرم تو دستم...نگاش میکنم...نگاش میکنم...نگاش میکنم...زمان برام همونجا متوقف میشه...
یکی بود یکی نبود