-دلم میخواد همون دخترک راهنمایی کتابخون بودم تو یه عصر تابستونی...تو اون حیاط کوچیک و پر از گل...که دم غروب با شلنگ قرمز باغچه رو آب میداد و بوی خاک گر گرفته رو دوست داشت...دلم میخواست همین الان میدویدم تو اون آشپزخونه بزرگ و دو تا تیکه بادمجون سرخ کرده از توی ماهیتابه کش میرفتم و مینشستم رو پله های ایوون نمک میزدم و با نون میخوردم...چقدر خوشبخت بودم...چقدر...