-با یه ذهن شلوغ و پر از نگفته ها اومدم تا بعد از مدتها بنویسم...خونه سکوت و من و صدای کیبرد...که یه دفعه...صدای ظریف شاهزاده زندگیم بلند شد...آقا از خواب بیدار شدند و بنده باید برم...ایندفعه هم نمیشه نوشت...
-هی شازده!با اون موهای افشون قهوه ایت...با اون چشمای گردالیت...مامی عاشقته...
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم بهمن ۱۳۸۹ ساعت توسط نازنین بانو
|
یکی بود یکی نبود