مادرانه 10

-پسرک من...عزیزک من...من دوستت دارم...من عاشق توام...
-روزهای خوبی با هم داریم...من و تو...با هم میریم بیرون...گردش...دوتایی..حتی با هم رستورانم میریم...تو میای بغلم...من لذت میبرم...کنارم راه نمیری...شاید همه حرفهام رو نفهمی...ولی با همیم...مثل تو میشم...با پیشی ها میو میو میکنیم...واسه هم میخونیم کلاغه میگه قارقار...من دیگه تنها نیستم...باهام حرف میزنی...به زبون خودت...دستات رو دور گردنم حلقه میکنی و صورتم رو میچسبونی به صورتت...با دهن باز بوسم میکنی...دوستم داری...دوستت دارم...عاشقتم...


فرصت نوشتن نیست و گرنه هزار هزار حرف نگفته هست......من هستم و پسرک و دیگر هیچ مهم نیست...
دوستان گلی که رمز میخواستید نوشته های من همیشه رمز دار نیستند...شاید همون یه پست باشه شایدم بعدها یکی دو پست دیگه بهش اضافه بشه...نوشته های نازنین بانو تا جایی که بشه بدون رمزه...از این به بعد هم جز موارد نادر بدون رمز میمونه...خیالتون راحت...

خدای نازی کجایی؟؟

-خدایا به من صبر بده...
-من گریه میکنم...توی بینیم یه چیزی تیر میکشه و چشمام میسوزه...و اشکام میاد پایین...
-من گریه میکنم...یه شونه قوی میخوام...یه زانوی مهربون یا یه بغل گرم و باز...میخوام هق هق گریه کنم...
-میخوام یکی بهم بگه، آفرین نازی...تو گریه میکنی ولی میتونی...بهم بگه تو دختر قویی هستی...بهم بگه تو تونستی پارسال لعنتی رو بگذرونی پس این روزهای سخت هم میگذره...یکی بهم بگه که همه چی رو به راه میشه...
-خدایا فکر نمیکنی وقتشه دیگه وقتشه زندگی من یه زندگی شاد و قشنگ بشه...
-خدایا دوستت دارم...خدایا اون روی خشمگین و جبار و قهارتو بذار واسه اونایی که میخوان اونجوری باشی...من میخوام رحمان و رحیم باشی...من میخوام خدای خوب و مهربون باشی...میخوام خدای مهربون قصه های بچگیم باشی...همون خدایی که یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود...