-خدایا به من صبر بده...
-من گریه میکنم...توی بینیم یه چیزی تیر میکشه و چشمام میسوزه...و اشکام میاد پایین...
-من گریه میکنم...یه شونه قوی میخوام...یه زانوی مهربون یا یه بغل گرم و باز...میخوام هق هق گریه کنم...
-میخوام یکی بهم بگه، آفرین نازی...تو گریه میکنی ولی میتونی...بهم بگه تو دختر قویی هستی...بهم بگه تو تونستی پارسال لعنتی رو بگذرونی پس این روزهای سخت هم میگذره...یکی بهم بگه که همه چی رو به راه میشه...
-خدایا فکر نمیکنی وقتشه دیگه وقتشه زندگی من یه زندگی شاد و قشنگ بشه...
-خدایا دوستت دارم...خدایا اون روی خشمگین و جبار و قهارتو بذار واسه اونایی که میخوان اونجوری باشی...من میخوام رحمان و رحیم باشی...من میخوام خدای خوب و مهربون باشی...میخوام خدای مهربون قصه های بچگیم باشی...همون خدایی که یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود...