-از جلوی آینه رد میشم...یه نگاه سرسری و باعجله به خودم میندازم...رد میشم...دوباره برمیگردم...این زن کیه؟...این من نیستم...کجاست دخترک بانشاط پارسالی؟...توی آینه یه زن ایستاده...یه مادر...یه مادر با روسری بزرگ سنتی...با یه رژ قرمز...با چشمهای نگران و یه دسته مو با مش روشن...کی اینجوری شدم؟...کی انقدر بزرگ شدم؟...نمیشناسمش...اما...من این زن رو دوست دارم...مهم نیست که اون دخترک شاداب و سرزنده توی آینه رفته...من این زن توی آینه رو دوست دارم...اون نگرانی ته چشمهاش رو...اون لبخند عمیقش رو...و اون صورتی که انگار داد میزنه من مادرم رو...دوست دارم...  
-هی پسر کوچولو وقتی اونجوری دست میندازی گردن مامی و صورتش رو میاری جلو و مثلا بوس میکنی...میدونی که میخواد داد بزنه عاششششششششقتم...