گاهی انقدر این دلم نازک و شیشه ای میشه که واسه خودمم عجیبه...یه سریال داستانی رو میدیدیم...من...مامانم...دوستم...یه قسمتش منو دیوونه کرده...داستان دختر و پسریه که عاشق همند ولی نسبت به هم دچار سوءتفاهم میشن و از روی غرور هیچکدوم از اون یکی چیزی نمیپرسه و بینشون شکر آب میشه...در حالیکه هر کدوم فکر میکنند اون دیگری دیگه مایل به حفظ رابطه نیست و هر دو هم عاشق همند،هر کدوم تصمیم میگیرند با یکی دیگه ازدواج کنند...من از اون صحنه ای که بعد همه این کش و قوسها دخترک پشت پنجره با نا امیدی دلش میخواد پسره رو یه بار دیگه ببینه و پسره زیر بارون میاد زیر پنجره دختره بغض گلوم و گرفته تا الان...و اون صحنه ای که دختره از تو اتاق میدوه بیرون و خودشو پرت میکنه تو بغل پسره و هیچ حرفی با هم نمیزنند فقط همدیگرو محکم بغل کردند...انگار میترسند دوباره از هم جدا بشند...محشره...آهنگش رو دانلود کردم و مدام تو گوشمه و باهاش گریه میکنم...واسه مامان و دوستم که تعریف کردم...گفتند آره قشنگ بود...ولی خدا عقلت بده اینهمه احساساتی شدن نداره...ولی من نمیدونم چرا همچنان تو حس و حال این داستانه موندم...میدونم اینا همش داستانه...ولی فکرش رو بکن تو همون لحظه ای که همه چیز تموم شده بود،همون لحظه ای که خیلی دوست داشتی عشقت،تموم زندگیت برگرده و فقط یه نیم نگاه بهت بندازه،اون لحظه ای که دیگه امیدی نبود...اگه برگشته بود...اگه زیر پنجره ات وایستاده بود...مطمئنم که تو هم همونجور میدویدی و تو بغلش میپریدی...مطمئنم تو هم محکم تو آغوشت میگرفتیش تا هیچ وقت هیچکس نتونه اونو ازت بگیره...