-اینجا برموداست...فکر کنم خونه ما روی مثلث برمودا درست شده...امروز میخواستم یه چیزی از زیر تختمون که مثل غار علیصدر میمونه و زوایای ناشناخته بسیار داره!!!،بیارم بیرون...از اونجایی که روشنایی تو این غار اسرار آمیز کمه،باید چراغ قوه رو میاوردم...یکدونه از چراغ قوه های خونه ما روشن نمیشدند...وقتی هم رفتم سراغ ساعت و هر چیز باتری دار دیگه ای دیدم همه باتریها دسته جمعی رفتند ماه عسل جزیره برمودا...دلیلشم نفهمیدم؟؟...
-آدم وقتی سی ساله میشه،چقدر عاقل میشه!!...خیلی چیزا یاد گرفتم تو این یه ساله که قبلا نمیدونستم...مهمترین درسش هم اینه که تا حسن نیت کسی واسم معلوم نشده بهش اطمینان نکنم...سفره دلم رو پیش هرکسی باز نکنم...نظرم رو راجع به افراد به دیگران نگم،هر چند اونا خودشون رو دوست جون جونی من نشون بدند...با حرفهای این و اون تحریک نشم چون خیلیها میخوان آدم رو جلو بندازن و خراب کنند،خودشون بشند آدم خوبه داستان...تو عصبانیت تصمیم نگیرم...تو زمینه های مختلف احساساتی عمل نکنم و نذارم کسی از سادگی ذاتیم سوء استفاده کنه...واسه هر دوستی همون قدر مایه بذارم که واسم مایه میذاره تا دیگه بخاطر اینکه زیادی از دلم واسه یه دوست مایه گذاشتم انتظار نداشته باشم اونم مثل من رفتار کنه،اینجوری از دستشونم ناراحت نمیشم،دلمم نمیسوزه...دیگه اینکه به خودم احترام بذارم و اجازه ندم کسی بهم بی احترامی کنه...و خیلی چیزای دیگه که الآن یادم نیست...
-تصمیم گرفتم از در محل کار که اومدم بیرون دیگه به خوب و بد اونروز فکر نکنم...این کار پیرم کرد بابا...هشت ساعت سر کار اعصابت خورده،بقیه روزت هم داری بهش فکر میکنی...شب هم کابوس کارت رو داری...بسه دیگه...دو روزه شروع کردم به تمرین واسه فکر نکردن به محیط کارم...تا فکرم میره اون سمت،یا میزنم زیر آواز!!یا با خودم بلند بلند حرف میزنم یا یه آهنگی گوش میدم...فکر کنم همسایه ها با دلسوزی میگن:طفلک این دختره جوونم هست زده به سرش!!دائم تو خونه با خودش حرف میزنه...