امشب دلم سخت از تو گرفته...تو که بسیار شبیه توام...تو که بسیار دوستت دارم...تو که همه چیز منی...تو که مادر منی...از کودکی بسیار حساس بودم...یک مار کوچولوی شهریوری...یک زبان چرب و نرم...و یک قلب ساده عاشق...از بچگی هم همه چیز و همه کس را دوست داشتم...تو که جایت همیشه با بقیه فرق داشت...یادت هست روزی چند بار وقت و بیوقت صدایت میزدم مامان...و وقتی جوابم را میدادی میگفتم مامان جون دوووووووووووست دارم...وقتی سر کار بودی، من تنها با سن کمم هم به درس و مشقم میرسیدم و هم خواهر کوچکم را نگه میداشتم...در شهری که نه فامیلی بود نه حتی مهد کودکی که بشود کودک خردسالت را بسپاری...چقدر سختی کشیدی...چقدر تنهایی کشیدی...چقدر صبور بودی...شاید بخاطر تمام تنهاییهایت بود که خدا به تو دو تا دختر داد...تا همدمت باشند...تا پیششان درددل کنی...تا پشتت باشند...تا دوستت داشته باشند...تا عاشقت باشند...اما تو  با تمام خوبیت مغرور بودی یا شاید هر اخلاق خاصی که اسمش را نمیدانم...تو هیچوقت نفهمیدی یا نخواستی بفهمی که دختر کوچولوی تو با تمام عشق پاک و خالصانه شهریوریش عاشق توست...تو همیشه با دخترک سرد و خشک بودی...دخترک برای تمام کارها و حرفهایش بازخواست شد...برای تمام بازیهای کودکانه اش جواب پس داد...برای دوستی با هرکسی هزار بار سوال و جواب شد...برای تمام نمراتش حتی بیستهایش...به تو و پدری که اکثر اوقات عصبانی بود...هزار بار جواب میداد...دختر تو...دخترکی که تمام سعیش را برای خوب بودن میکرد و همیشه از نظر تو و پدرش کاملا خوب نبود...دختری که حتی بخاطر رشد و بلوغش زیر ذره بین بدبینی تو و پدرش بود...تو و پدر هر کاری برای دخترک کردید...میدانم که لازم بود دوستانش را بشناسید...میدانم که میبایست خوب درس میخواند...میدانم که هزار هزار بار نگرانش بودید و هستید...ولی این دخترک گاهی مادری میخواست که نقش خانم مدیر مدرسه را برایش بازی نکند...گاهی گوش شنوایی میخواست برای رازهای ساده و کودکانه اش...دلش میخواست روز بالغ شدنش به جای اینکه سرش داد بزنی برای چی گریه میکنی؟ او را در آغوش میگرفتی و تمام حرفهایی را که خودش در آینه دستشویی بخودش زده بود تو در گوشش زمزمه میکردی...دلش میخواست به او میگفتی عزیزم چرا گریه میکنی؟ تو دیگه خانوم شدی،بزرگ شدی،اینکه گریه نداره...دلش میخواست وقتی آن شعرهایی که برایت نوشته بود را میخواندی در آغوشش بگیری...تو هم دوستش داشتی شاید خیلی بیشتر از خیلی مادرهای دیگر...اما...دختر تو انقدر بخاطر هر حرفی و هر کاری بازخواست و سرزنش شد که در سی سالگی هنوز هم نمیتواند حق خودش را بگیرد...دختر سی ساله تو هنوز همان دختر کوچولویی است که بعد از هر بازخواستی فرار میکرد و گوشه اتاقش با کوبلنی که مامان الکی مینامیدش درد دل میکرد...دختر سی ساله تو هنوز همان دختری است که از ترس بازخواستها و دعواهای دائم احمقانه ترین ازدواج دنیا را به خودش و شما تحمیل کرد...دختر ترسوی تو هنوز هم دلش میخواهد فرار کند...از درس...از محل کار...دخترک بیچاره...و تو امشب مثل همیشه باز بخاطر هیچ سرش داد زدی...نخواستی آرامش کنی...خواستی باز ساکتش کنی...خفه اش کنی...خواستی تا باز ابراز نظر نکند...این شد که اینها را نوشت...و گرنه او هنوز تو را عاشقانه میپرستد...هر چند نمیگذاری عشقش را ابراز کند ولی هنوز هم دلش در حسرت گفتن مامان جون دوووووووووووست دارم بال بال میزند...