-امروز...گرما...قطع برق...پنجره باز...باد گرم...ناهار...آبدوغ خیار...یادش به خیر بچگیها...
بابابزرگه آبدوغ خیارهای توپی درست میکرد...توش غیر از مواد معمول پیازم میریخت...آخ یادش بخیر...اون آپارتمان کوچولوی سر کوچه قهر و آشتی...با اون در چوبی هالش که شیشه های رنگی داشت...از وقتی مامان بزرگه رفت...دیگه تو اون کوچه نرفتم...یادم رفته بوی قرمه سبزی و برنج آبکش و گرمای هوای ظهرهای تابستون رو...یادم رفته خنکی حصیر و بادبزن حصیری رو...یادم رفته مزه بستنی قیفی پاک رو...