سال چهارم دبیرستان بودم...یه دبیر ادبیات داشتیم ماه،گل،خانوم...انقدر این خانم خوشرو و خوش برخورد بود که نگو!
اصولا من عاشق دبیرای ادبیاتم بودم و عاشق زنگهای انشا...ولی خانم روحی یه چیز دیگه بود...دو سه روزیه بدجوری هواشو کردم...کاش میشد یه جوری پیداش کرد ولی از اون سالها خیلی گذشته و اون خانم از اون مدرسه و شهر رفته و من هیچ آدرسی ازش ندارم...
یادمه یه دفتر با جلد فسفری واسه ادبیات خریده بودم که اونموقع این رنگ فسفری خیلی مد بود(موضوع برمیگرده به زمانی که مقنعه چونه دار مد بود با کلیپس و مانتو کرشه میپوشیدیم با اپل،شلوارهای گشاد و کفش گلداستار مشکی با بندهای رنگی که توضیح طرحهای مختلف بستن بند خودش نیاز به یک پست جداگانه داره!!)پس طبیعیه که دفتر فسفری اون موقع خیلی باکلاس باشه!!...هنوزم دفتره رو دارمش...آخر دفتر دو تا شعر نوشتم، دو تا بیت کوچولو!...بین اون دبیرایی که همه خشک و جدی بودند، این خانم تنها کسی بود که با ما از عشق حرف زد، از محبتی که بعد از ازدواج نسبت به شوهرش داشت و حتی عکس شوهرش رو نشون بچه ها داد!چقدر هم شاگرداش به نصیحتهاش عمل کردند!!!...
دفتر رو چند روز پیش دیدم و شعرهای صفحه آخر منو برد نشوند روی اون صندلیهای آهنی طوسی روبروی تخته سبزی که هیچوقت نفهمیدیم چرا بهش میگن تخته سیاه؟!
یک چشم من از فراق یارم بگریست
وان چشم دگر بخیل گشت و نگریست
چون روز وصال شد جزایش کردم
گفتم نگریستی و نباید نگریست
...چشمکت میخواندم
تا میدوم
چین ابرویت، جوابم میکند
این دومی رو بارها تو سالهای بعد از اون سالی که دبیرم بود،خوندمش...و هر بار دلم خواست دبیر گلم رو ببینم...کاش میشد ببینمت...کاش این وبلاگ رو میخوندی،خانم روحی گلم!