امروز دربی پایتخته،قرمز و آبی بازی دارند و برای من اصلا مهم نیست...ساعتم رو با نگرانی نگاه میکنم و به خواهره زنگ میزنم و میپرسم بازی ساعت چند شروع شده و بازی اصلا برام مهم نیست...باید قبل از تموم شدن بازی خرید کنم و برسم خونه و بازی اصلا برام مهم نیست...
خرید یه عالم آب میوه و لواشک و ژله و گلابی!!(از نوع سبز و سفتش که عاشقشم )زود انجام میشه و من میرسم خونه میپرم پشت کامپیوترم و کامنتام رو چک میکنم،بازی هنوز تموم نشده و برای من اصلا مهم نیست...
صدای فریاد همسایه بغلی میاد و ابراز احساسات مردانه و خشنش گنگتر از اونه که بفهمم گل زدند یا گل خوردند،اصلا همسایه قرمزه یا آبیه؟؟ و یهو یادم میفته که روزی چقدر برام مهم بود که قرمزم...
یادم میفته که تمام بازیها رو دقیق دنبال میکردم،یادم میفته که عاشق ادا اصولها و غیرت و تعصب عابدزاده بودم...یادم میفته که چقدر تو بازیهای ملی احساساتی میشدم...یادم میفته که وقتی ایران میباخت چطوری با صدای بلند های های گریه میکردم...یادم میفته که هیچ وقتی مثل بازی ایران استرالیا احساساتی نشده بودم ...یادم میفته که تمام روزنامه ورزشی ها رو میخریدم و یه آرشیو کامل ازشون داشتم...
میپرم سر تلویزیون اما دیگه بازی تموم شده،راستی آبی برد یا قرمز؟؟