بد چیزیه این سی سالگی عزیز!یه لحظه یه دختر بچه ای،لحظه بعدش یه خانم کامل!
-از عوارض بارزش همین احساس خانم بودنه!من واقعا تا همین یکماه پیش این حس رو نداشتم اما الان احساس میکنم یکهو خیلی تغییر کردم...و این تغییر رو دوست دارم...درسته که دیگه کمتر لوس بازی در میارم ولی این خانم بودن که همیشه ازش متنفر بودم هم،جزیی از زندگی منه که عاشقشم...یه انگشتر گنده خریدم آه این هوا و همش کفشهای پاشنه بلند میپسندم و مانتوهای خانمانه...
-چه بارونی میومد دو روز پیش!من که همیشه از بارون متنفر بودم از ذوق بارش این بارون دیوونه شدم...شما یک زن سی ساله ندیدید که بالای پل عابر زیر بارون، رقص نور زرد و قرمز چراغهای ماشینها رو با ولع با چشمهاش ببلعه؟...و زیر بارون از ذوقش تمام کوچه رو بدوئه و کوله پشتیش چپ و راست گوپ گوپ تکون بخوره؟... 
-یه کتاب خوندم که طرز فکرم رو عوض کرده...حالم خیلی خوبه و زندگیم رو قشنگتر میبینم...همشم چیزای خوب برام پیش میاد...چیزایی که اصلا فکرشم نمیکردم...