عشق بزرگ
چرا هر وقت این فیلمها رو میبینم یادم میره چند سالمه؟یادم میره کجام؟...میشم همون دختر کوچولوی بیست ساله که از دنیای به این بزرگی فقط عشق تو رو میخواست!...چرا کوه و دره،دریا و رودخونه منو میبره تا اون روزا؟
همون روزی که تو و همه اونای دیگه حواسشون به عمق دره و کوههای اطراف بود و من پشت سرت ایستاده بودم نزدیکتر از همیشه،انقدر نزدیک که پشت گردن آفتاب سوخته ات رو میدیدم که موهای مشکی فرفریت خیس از عرق بهش چسبیده بودند و تو نشسته بودی روی یه پا،با اون شلوارجین آبی و تی شرت سفید و هیچوقت هیچوقت برنگشتی پشت سرت رو نگاه کنی تا برق عشق رو تو خوشرنگ دو تا چشم ساده و پاک ببینی،نه اون روز نه هیچ روز دیگه ای...و من هیچوقت هیچوقت دیگه انقدر به تو نزدیک نبودم...
یا همون شبی که کنار زاینده رود اولین بیتهای عاشقی رو مزمزه میکردم، انقدر تازه بود و نوبر که مزه ملسش هنوزم زیر دندونمه...و اون شب هم دور بودی از من... میدیدمت و میدیدی و نمیدیدی...اون پیچش موهای سیاهت تو نور کمرنگ چراغها برق برق میزد از دور و دل بیست ساله کوچولوی من غش میرفت واسه یه دونه از اون نگاههای ماتت...که تعبیرشون کنه به عشق و شاید هزار بار فال حافظ بگیره به نیت تو...
تو هیچوقت نفهمیدی...و آخر قصه عشق بزرگ من بیست ساله کوچولو، کلاغه به خونه اش نرسید و من به تو...
-اگر اینا رو نوشتم نه که الان ناراحت باشم یا دلم گرفته باشه، نه!فقط یه تیکه از خاطراتم اومد جلوی چشمام، مثل یه فیلم!
هنوزم اگه بیست ساله بشم و ببینمش عاشقش میشم...اگه اون نبود من هرگز نمیتونستم چنین حس قشنگی رو با تمام وجود تجربه کنم...هرگز عشق رو تجربه نمیکردم و زندگی بی عشق به چه درد میخورد؟؟
ممنوم خدای خوبم ...ممنون به خاطر هر چیزی که دادی و ندادی...
یکی بود یکی نبود