یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود یه دختری بود که هر وقت وقت و بیوقت دل کوچولوش میگرفت تو وبلاگش یه دو سه خطی مینوشت...
یه روزی از روزای خوب خدا،دختر از پشت مانیتورش یه فرشته رو دید...
آخه دختر میدونست که همیشه وقتی خیلی تنهایی،خدا یکی از فرشته هاشو واسه تو میفرسته زمین کنارت... 
فرشته خانوم اومد و با نوشته هاش دل دختر رو شاد کرد...
حالا دیگه اون دختره قصه ما میدونه که یه خواهر بزرگتر داره،خواهری که هیچوقت نداشته... 
امروز نه، درستش دیشب، ساعت ۹ شب سالروز تولد این فرشته بود...
فرشته ای که ما بهانه میشناسیمش...
خواهر خوبم،بهانه گلم،فرشته مهربون ماه مهر،تولدت مبارک!...