-از بچگی هر وقت مریض میشدم همین بساط بود...همیشه تا جایی که میتونستم مریضیمو مخفی میکردم...از بچگی از دکتر جماعت و رفتن تو مطب وحشت داشتم...الانم همینجوریم...یعنی حاضرم ده تا آمپول بزنم ولی تو مطب دکتر نرم...خوب مریضی رو هم تا یه حدی میشه قایم کرد...بالاخره چشمها خمار میشد و لپها از زور تب گل مینداخت و گلوهه چنان کیپ میشد که آب دهنتو نمیتونستی قورت بدی...تازه اینجا قسمت اصلی ماجرا شروع میشد که مامان خانوم شروع میکرد به غر زدن که اینها همش ادا اصوله که فردا نری مدرسه...پاشو پاشو مشقهاتو بنویس،درسهاتو حاضر کن،اگرم حالت بده بریم دکتر...منم که یه دختر کوچولوی مغرور درسخون و بچه مثبت بودم از این حرف مامان خیلی ناراحت میشدم...آخرش هم که میرفتیم دکتر مامان باید حتما به دکتر میگفت که آقای دکتر واقعا مریضه یا تمارض میکنه؟؟...مامان مدیر مدرسه بود و از اول استخدامش انقدر بچه های جورواجور دیده بود که هزار تا کلک واسه درس نخوندن سوار میکنند که دیگه همیشه به من شک داشت!...من واقعا بچه سر به زیر و درسخونی بودم که هیچ چیزی رو تو هیچ مقطعی از سنم ازش مخفی نمیکردم...ولی همیشه خیلی بهم سخت میگرفت و میگیره حتی الان که زن گنده ای شدم...ولی هیچکدوم از این سختگیریها به اندازه اینکه هر وقت مریضم بهم میگه دروغ میگی،بهم برنخورده...مامان خیلی خیلی مهربونه...دائم نگران همه است...تو فامیل فقط مامانه که حال همه رو میپرسه...ولی نمیدونم این چه اخلاقیه داره...شایدم من شانس ندارم...نمیدونم...هیچوقت یادم نمیره راهنمایی بودم که یه روز ظهر جمعه قبل از ناهار گفتم حالم خیلی بده،عین همین جمله رو گفتم یادم نیست سر گیجه داشتم یا سرم درد گرفته بود...مامان اونروز خودش پ... بود چنان با عصبانیت یقه لباسم رو گرفت و با همون دست صورتم رو چلوند که مگه تو هم مثل منی که مریضی؟؟و من هاج و واج نگاهش میکردم اونم منی که انقدر پاستوریزه بارم آورده بود که نمیدونستم مامان چشه؟؟!...بهر حال هرکسی عادتهای اخلاقی خاص خودش رو داره...ما هم عادت کردیم که مریضم که میشیم مامانمون یه کاسه سوپ نپزه برامون بیاره...تا جایی که بتونیم مریضیمونو قایم میکنیم بعدشم اگه تلفنی حالمونو بپرسند و بگیم مریضیم در جواب میشنویم که تو از بچگیتم عادت داشتی تمارض کنی!!...انقدرم این موضوع رو برای همه گفته که هیچکس تو خانواده باورش نمیشه من بتونم مریض هم بشم...یادمه تو مجله دانشمند که اون سالهای بچگیمون چاپ میشد و میخوندمش یه روز یه مقاله در مورد بیماران خیالی نوشته بود،و تو این مقاله نوشته بود درسته که بیمارانی به این اسم هستند ولی خیلیها هم واقعا بیمارند و کسی باورشون نمیکنه...باستان شناسها یه سنگ قبر باستانی نمیدونم کجا پیدا کرده بودند که روش نوشته شده بوده ((حالا باور کردید که من واقعا بیمارم؟!!))...طفلکی اونم از بچگی عادت داشته تمارض کنه!!!...
-حالم خوبه...کسی نگرانم نشه،من از بچگی عادت دارم تمارض کنم!!!
...