-دخترک احساساتی...دخترک احساساتی...این جمله با صدای پرنس جان تو کارتون رابین هود اونجایی که ماریان التماس میکرد رابین هود رو ببخشه همش تو گوشمه...آره نازی تو یه دخترک احساساتی هستی که این احساساتت باعث شده بی عرضه باشی...تا حالا همش نق میزدی که رئیسم اله و بله...رئیس رفت و رئیس جدید مثل فرشته رستگاری اومد و نشست تو زندگی شغلی تو...ماهه...هواتو داره...تحویلت میگیره...هر چی میخوای برات حاضره...حالا دیگه چه مرگته؟؟...چرا عرضه شو نداری از موقعیتت اسفاده کنی؟؟...کسی نمیگه سوءاستفاده کن...فقط خودت باش...خوتو نشون بده...کارت رو نشون بده...چرا از بقیه میترسی؟...چرا همش میخوای با احساست تصمیم بگیری؟...چرا محکم نیستی؟...چرا بازم کار بقیه رو خودت انجام میدی؟...پسرک همکار حق داره...تو فقط دلت میخواد زیردست باشی...خودت نمیخوای پیشرفت کنی...هی شل بده و وا بده و خرحمالی کن و اجازه بده دیگران سوار کولت بشند و پیتیکو پیتیکو...حقته...حقته... بیعرضه...شلی...حالا هم هی بشین و زر زر گریه کن و دماغ گنده قرمزت رو بالا بکش... نوش جونت...دخترک احساساتی بی عرضه...
-اینو جایی خوندم جالب بود و به حس امروزم و اتفاقات امروز ربط داشت:آدم ها پرنداز سوءتفاهم. کلی باید زور زد برای فهماندن یک حرف،یک تصویر،‌یک صدا،یک حس،یک لذت... آخرش هم معلوم نیست همانی را بفهمند که تو می خواهی...