لنگه دمپایی
خدایا میترسم...از یک آشغال بوگندوی بی ارزش میترسم...و بخاطر همین از خودم بدم میاد...
گیرم که هر چقدر زبون باز و کثیف باشه!گیرم که به ناحق داره عقده هاش رو سر من خالی میکنه!گیرم که با غربتی گری و پارتی بازی تا اینجا اومده باشه! گیرم که واسه اینکه نخواستم جواب سوالات خصوصیش رو بدم٬ باهام بده! گیرم که قویه و پشتش پره٬ میتونه سابقه و کارهای منو به لجن بکشه! گیرم که دیوونه و خطرناکه! ولی بازم یه موجود منفوره که همه ازش متنفرند!
اون هیچ چی نیست و من از خودم بدم میاد که نتونستم از روز اول جلوش وایسم.از خودم بدم میاد که دلم واسش می سوخت و با اینکه از رفتارهای هیستریکش متنفر بودم٬ باهاش هم کلام میشدم تا مثلا دلش نشکنه!
مارمولک کوچولو سایه اشو رو دیوار دید و فکر کرد اژدهاست....
حالا مارمولک کوچولو خیلی خطرناک شده٬ خیلی! چون باورش شده هر کاری میتونه بکنه...
خدا جونم این مارمولکه یه لنگه دمپائی میخواد...خودت پرتش کن! نه فقط بخاطر من٬ چون خودتم میدونی که بعد از من نوبت دیگرونه که عذابشون بده و لجن مالشون کنه...
خدایا لنگه دمپائیه رو پرت کن که کار کار خودته فقط...
یکی بود یکی نبود