آبغوره
جدیدا خیلی حساس شدم.با یه موضوع کوچیک الکی میزنم زیر گریه و بعد انقدر گریه میکنم که تمام دل وروده ام ضعف میره!هیچ جوری هم گریه هه بند نمیاد...!آخرش دیگه خندم میگیره به گریه ام ولی باز زار زار گریه میکنم!!دلیل خاصی هم نداره!
دیروز وسط یکی از این گریه ها که بهانه شروعش مثل اکثر اوقات ژیژو خان بود٬ هی میگفتم باید به دین و ایمون و مرگ جد و آبادت قسم بخوری که یه کاری رو انجام ندادی و هر قسمی که میخورد باز من گریه میکردم و تازه گریه ام بیشترم میشد. آخرش ژیژوی بیچاره رفت گرد سوسک کش رو آورد و واسه تهدید من و قلقلک عواطف زنانه بنده گفت: من از دست گریه های تو خودمو میکشم!(آخه نه خیلی ظریفه!!!
این گرده سوسک ریزه های آشپزخونه رو قلقلکم نداد تا چه برسه به اون هیکلو
)...منم آخر احساس...لیوان آب قندی که تو دستم بود دادم دستش و در حالیکه بازم گریه میکردم گفتم بریز تو این بخورش اینجوری خوشمزه میشه٬ راحتتر میخوریش...!دیگه خوب معلومه٬ ژیژو کم آورد و خنده اش گرفت و این درس عبرتی شد براش تا جلوی من دم از اینکارا نزنه و به امر خطیر شیشه جمع کردن واسه این آبغوره ها مشغول باشه و من تا نیم ساعت بعدش بازم در حال گریه بودم...راستی کسی آبغوره تازه نمیخواد با تخفیف وبلاگی؟؟!!
یکی بود یکی نبود