من یک مارم...
من یک مارم٬ یک مار کوچولوی سبز شایدم خال خالی!
یه مار خوشگل و ساکت که تو سبزه مبزه ها واسه خودش میخزه و خوشه!سرش گرمه به گل و سبزه های دور و برش و حواسش به هیچکس و هیچ چی نیست!اما دیگرون مدام میان و اذیتش میکنند!ماره بازم محلشون نمیده و سعی میکنه ازشون فرار کنه٬ میخزه و از تو سبزه ها میره تو سوراخ تنگ و تاریک لونه اش. ولی اونا باز اذیتش میکنند. هی با چوب تو لونه اش آزارش میدند تا از تو لونه اش بکشنش بیرون٬ بعد پا رو دمش میذارند...!
اینجاست که دیگه ماره طاقت نمیاره و نیششو تا ته تو جونشون فرو میکنه!!اما ماره که زهر نداره!!اونا که اینو میفهمند پررو میشند و بیشتر اذیتش میکنند!بیشتر!بیشتر!
من گاهی یادم میره که یه مار بی خطرم٬ بدون نیش!!کاش یه افعی بودم یا یه مارکبری!کاش اصلا مار نبودم٬ اژدها بودم !اونم نه یه اژدهای مهربون٬ یه اژدهای خونخوار!!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۸۶ ساعت توسط نازنین بانو
|
یکی بود یکی نبود