تا اطلاع ثانوی                  

میون این همه فریب         
تو این همه حیله دیگه
تا اطلاع ثانوی                 
عاشقی تعطیله دیگه

تا اطلاع ثانوی                 
نه حرف دارم نه حنجره

عشقمو زندون میکنم       
پشت هزار تا پنجره

تا اطلاع ثانوی 
عشقتو بی خیال میشم
گوشه ای تنها میشینم
همدم ماه و سال میشم

 

عسل مامان

امروز تمام راه از سر کار تا خونه به تو فکر میکردم...!
به دستای کوچولو و تپلیت که تو دستام نیست!به پشت گردنت که رو هم چین خورده و به موهای روشنت که از خیسی عرقت فر خورده و داخل اون چینا رفته٬بی اختیار پشت گردنتو فوت میکنم تا خنک بشی و تو با اون لپای تپلی قشنگترین خنده دو دندونی دنیا رو بهم هدیه میدی!
کوچولوی فسقلی مامان منو ببخش!مامانو ببخش که اونقدر پول نداره٬اونقدر با خودش و زندگیش کنار نیومده که تو رو از اون بالاها٬از رو ابرا بیاره پایین تو بغل خودش! مامانو ببخش که انقدر خودخواه و احمقه که از تو و به دنیا آوردنت میترسه!
عزیزم٬گلم٬عسلم٬مامان خیلی دوستت داره!هر روز ویترین تمام لباس بچه فروشیا رو نگاه میکنه و واست یه عالم لباس انتخاب میکنه!واست یه اسم خوشگل دخترونه و یه اسم خوشگل پسرونه پیدا کرده که بی اسم نمونی!!باهات حرف میزنه٬گاهی بغلت میکنه٬گاهی اوقاتم که میره پیاده روی دستای تپلیتو میگیره و با قدمای کوچولوت هم گام میشه!عسل مامان٬مامان دوستت داره!خیلی!پس مامانو ببخش و منتظر باش!مامان بالاخره یه روزی تو رو از رو ابرا میاره خونه و محکم تو بغل میگیره!  

خونه فسقلی من

همیشه قبل از هر سفر این دلشوره لعنتی عذابم میده انقدر این دلم شور میزنه و توش رخت چرک میشورند که فکر کنم دست هر چی ماشین لباسشوییه از پشت بسته!
بعدم یه دو روز مسافرتی که دقیقا بگم نیمه اولش افتضاح بود و تا از نیمه دومش استفاده کنم تموم شد!!
و در آخر وای پیچیدن از اون پیچ آخر و دیدن چراغای شهر نازنینم.چه احساس امنیت و لذت عمیقی داشتم فقط خدا میدونه!
هیچ جا خونه آدم نمیشه!من این خونه کوچولوی اجاره ای خودمو با صد تا قصر و ویلای دیگرون عوض نمیکنم!الانم دارم با عشق خاصی از تک تک زاویه هاش لذت میبرم و این آرامشو صد تا مسافرت هم نمیتونه بهم بده!

عشق یعنی همه چیز...

نمیدونم از زندگیم چی میخوام؟یعنی میدونم٬ولی نمیدونم من تو رویا زندگی میکنم یا واقعیت؟
چیزی که من از زندگیم میخوام شاید یه نگاه گرم باشه یا یه شاخه گل سرخ که با عشق از گلفروش سر چهارراه خریده باشنش!
یا شاید حتی یک حس ساده که از توی یک نگاه مات بدوئه تو قلبم و گرماش با خون تو رگهام هجوم ببره تو تک تک اعضای بدنم بعد گونه هام از این حس سرخ سرخ بشه و قلبم مثل دهل تو سینه ام بکوبه!
من همین قدر ساده ام٬با همین چیزا خوشم!
من که چیز زیادی نمیخوام٬پس چرا دائم سرگردونم؟چرا آشفته ام؟ چرا بزرگ نمیشم؟ هم سنهای من یا در حال خرید خونه و ماشینند یا به بچه هاشون میرسند یا دارند دنبال مدارج عالیه شون میدوند٬پس چرا من آروم نمیگیرم؟چرا آدم نمیشم؟ چرا سرم به زندگی یکنواخت گرم نمیشه؟
نمیدونم٬شاید چون اون حسه رو یه جایی تو لابیرنت تو در توی گذشته جا گذاشتم٬شاید چون هر چی دنبالش دویدم بهش نرسیدم؟نمیدونم؟

شعرک!

شب بود و مهتاب و
                          دلی از جنس آئینه
در جای جای شهر
                          میگشتم سراسیمه
دل بی تو مجنون بود
                          من بیدل و شیدا
دنبال دل بودم 
                          دل بی تو در غوغا



شاعر توانا و شیرین گفتار این شعرک را میشناسید؟؟!!