عشق یعنی همه چیز...
نمیدونم از زندگیم چی میخوام؟یعنی میدونم٬ولی نمیدونم من تو رویا زندگی میکنم یا واقعیت؟
چیزی که من از زندگیم میخوام شاید یه نگاه گرم باشه یا یه شاخه گل سرخ که با عشق از گلفروش سر چهارراه خریده باشنش!
یا شاید حتی یک حس ساده که از توی یک نگاه مات بدوئه تو قلبم و گرماش با خون تو رگهام هجوم ببره تو تک تک اعضای بدنم بعد گونه هام از این حس سرخ سرخ بشه و قلبم مثل دهل تو سینه ام بکوبه!
من همین قدر ساده ام٬با همین چیزا خوشم!
من که چیز زیادی نمیخوام٬پس چرا دائم سرگردونم؟چرا آشفته ام؟ چرا بزرگ نمیشم؟ هم سنهای من یا در حال خرید خونه و ماشینند یا به بچه هاشون میرسند یا دارند دنبال مدارج عالیه شون میدوند٬پس چرا من آروم نمیگیرم؟چرا آدم نمیشم؟ چرا سرم به زندگی یکنواخت گرم نمیشه؟
نمیدونم٬شاید چون اون حسه رو یه جایی تو لابیرنت تو در توی گذشته جا گذاشتم٬شاید چون هر چی دنبالش دویدم بهش نرسیدم؟نمیدونم؟
یکی بود یکی نبود