بازی ترس
چقدر حرف نگفته دارم.و چقدر سرشارم از احساس گفتن!
اینجا هم نمیشود گفت!این احساس شرم یا ترس لعنتی از کودکی تا امروز در خون من جریان دارد!همان ترسی که از نگاه کردن در چشمهایت داشتم یا حتی از برخورد با تو!ترسی که شرم عاشقانه ای می پنداشتم...!
اما امشب زیر نگاه خیس و چشمان به خون نشسته از اشک این دل صبور٬اعتراف میکنم به ترس!ترس از خوب نبودن٬ترس از همیشه اول نبودن٬ترس از اخمهای درهم پدر یا فریادهای مادر و حتی بزرگتر که شدم ترس از شکستن دلشان!
و بعد ترس از افشای راز دل٬ترس از تحقیر٬ترس از آن نگاههای مات٬ترس از نرسیدن به تو٬ترس از خودم٬فکرم٬دلم!ترس از دوست داشته نشدن !ترس از تنهایی!ترس از تمام این دنیای لعنتی!ترس از آدمها٬از زندگی!
هیچکس در پس این چهره مغرور و کلام تند٬این دل ساده و دخترک ترسو را ندید!کسی رد اشکهای غلطیده بر گونه اش را پاک نکرد٬کسی فرق بین غرور و شرم و ترس را نفهمید!
دخترک اکنون زنی است که از خودش هم میترسد. از زن بودنش٬از مادر شدنش٬از عشق ورزیدنش!
اما امروز این نکته را خوب میداند که این حس لعنتی نه اطاعت فرزندی بود٬نه شرم عاشقانه و نه حتی عشق به کودکی که در آسمانها منتظر فرود در آغوش اوست! این حس٬همان ترس لعنتی است!
یکی بود یکی نبود