آروم میشینم کنارش!موهای فرفریشو میدم پشت گوشش!دستامو باز میکنم و انگشتامو آروم تکون میدم٬دستاشو با ناز باز میکنه و دولا میشه طرفم!
تو آغوش میگیرمش و گرمی بدنشو حس میکنم!بعد صورتمو به صورت نرم و تپلش می چسبونم٬بوش میکنم٬انگار بوی بهشت میده٬بوی عشق٬بوی تو!


من که خیلی وقته از تو و عشقم گذشتم!من که ادعا میکنم دوستت نداشتم و اینا همش خیالات یه دختر رویایی بوده!پس چرا وقتی عروسکت مامان صدام کرد قلبم یه جا هری ریخت پایین؟!چرا دلم خواست مامانش بودم؟!چرا؟


بالاترین خوشبختی واسه من دیدن خوشبختی توئه٬من خوشبختم مگه نه؟!