همیشه اولی!تو درس٬تو مشق٬تو اخلاق٬تو ادب!همیشه سر و وضعت مرتبه نه بگی که گرونترینا تنته ولی همیشه تمیز و به روز و نونواری!تو اولی و مامان بابا با غرور همه جا تو رو معرفی میکنند!تو جایزه میگیری و بابا با غرور واست تو تمام اون سالنای بزرگ دست میزنه٬هر وقت صحبت از تشویق باشه تو با سربلندی نفر اولی!همیشه اسمتو اولین نفر صدا میکنند و بابا با افتخار نگات میکنه!و مامان که هیچوقت محبتشو بروز نمیده ته اون چشای سبزش برق برق میزنه!تو همیشه مایه افتخار اونایی و اونا مایه افتخار تو! هر دو تحصیلکرده،هر دو سرشناس،هر دو خوشبخت از داشتن دختری که ناناز بابا و نازی مامانه!

اما یه روز نمیدونم چی میشه که جلوی هم وایمیستین! اونا مخالفت میکنن تو پافشاری !اونا داد میزنن تو گریه و زاری میکنی! اونا اشک میریزن و التماس میکنن تو داد میزنی و لجبازی میکنی!آخرش اونا تسلیم خواست تو میشن و تو میخوای ثابت کنی که میتونی خودت به تنهایی خوشبخت بشی!میخوای به تمام دنیا ثابت کنی که شکست نخوردی!میخوای حتی به خودتم دروغ بگی!نمیخوای قبول کنی که کسی رو که دوستش داشتی،به هر دلیل تو رو نخواست! میخوای بازم اول باشی! میخوای بازم اونا بهت افتخار کنن!طاقت شکست نداری!میخوای به خودتو همه بگی که اونو نخواستی و دیگری رو میخواستی! میخوای بازم غرورو ته چشماشون ببینی اما مامان از زور گریه سر عقدت نمیاد و اشکای ته چشمای نگران بابا میشه یه قسمتی از فیلم عقدت!!

آره حق با اونا بود تو شکست خوردی!به ظاهر خوشبختی!اونم پسر بدی نیست اما تو و اون، تو دوتا دنیای مختلف زندگی میکنید!نمیتونی حرفای خونواده شو تحمل کنی٬نمیتونی توهیناشو به بابا و مامان تحمل کنی٬وقتی میبینی که خونواده کم سوادش تحصیلات و شغل بابارو مسخره میکنن، وقتی زن برادرای کم استعدادش واست پشت چشم نازک میکنن و تو رو با متلکای نیشدار به رگبار میبندن،خرد میشی،دیوونه میشی،مریض میشی٬اما چاره ای نداری!میمونی تو یه برزخ، نه دلیل محکمی واسه جدائی داری نه بهانه ای واسه ادامه!

اما بازم ادامه میدی٬تو بازم میخوای اول باشی!ادامه میدی و تحمل میکنی!

حالا تنها امیدت به بچه ایه که نداری!بچه ای که یه روز میاد و مامانش بهش افتخار میکنه به هرچی که هست٬اول یا آخر!بچه ای که شاید یه روز جلوی مامانش وایسه و داد بکشه!!