امروز من
امروز که داشتم از سر کار برمیگشتم و مطابق معمول اضافه کاری مفتی هم مونده بودم٬تقریبا دم غروب بود.وقتی از کنار محوطه پر دار و درختی که تو مسیرم هست رد میشدم٬یه سوز ملایمی همراه با بوی سبزه خورد تو صورتم! یه سوزی مثل سوز آخرای شهریور که میفهمی آره دیگه تابستونه داره میره!آسمونم یه رنگی بود بین صورتی و بنفش و یه کم نارنجی!!اصلا نمیشه واسه این رنگ اسمی گذاشت٬ همون رنگ غروبی! خلاصه همه اینا باعث شد حالم یه طوری بشه٬ آخه من همینجوریشم کودک درونم یه کمکی بیش فعاله٬حالا اگه حالم یه طوری بشه دیگه هیچی!تمام راه تا خونه دلم میخواست آواز بخونم و بپر بپر کنم!یه کم از مسیرمم دویدم!
امروز هوس کوه و فریدون مشیری و غروب ولنجک کردم!آره حالم خوبه!خیلی خوب!بی بهانه و بی دلیل خوشحالم و شادی بی سبب شادترین شادیهاست!نه خرسند از عشقم که با بی اعتنایی و بی تفاوتی مایوس بشم و نه شادیم از نگاه عاشقانه و تبسم گوشه لبیه که یه جفت چشم سرمه کشیده ازم بدزدش!من شادم بی سبب و این شادی عمیق یه لبخند کوچولو گوشه لبم نشونده!ممنون خدای بزرگ بزرگ نازنین کوچولوی کوچولو!
یکی بود یکی نبود