سعادتی است که عاشق کسی باشی که معشوقش هستی!سعادتی که هیچوقت نداشتم و نخواهم داشت!

دوستش دارم کسی را که همخانه من است و دوستم دارد این را میدانم!ولی هیچ ردی از عشق در هیچ کجای زندگی ما نیست ! و من میدانم که برای یک زندگی خوب دوست داشتن مهمتر از عشق است! و می دانم که همین دوست داشتن زیباست!

گاهی تحملش را ندارم،گاهی دلم برای دیدنش پر میزند!گاهی آنقدر با کارها و حرکاتش عذابم میدهد که دلم مرگ میخواهد و بس!و گاهی برای بیماریم چنان اشک میریزد که دلم برایش میسوزد!

هرچه هست زندگی آرام جریان دارد!و من خسته تر از آنم که بخاطر عشق یکطرفه روزهای دور و قشنگم زندگی امروزم را بهم بزنم!

همخانه من شاید عاشق من نباشد ولی همخانه من است و دوستش دارم!

اگر بنا به تجربه عشق هم باشد من زیباترین و پاکترینش را تجربه کرده ام از آن نوعی که شاید این روزها احمقانه بنامندش!

شاید اگر عشقی بود اینقدر خسته نبودم اما عشق یکبار می آید و اگر دو دستی نچسبیش بدان که تا آخر عمر حسرتش را میخوری!شاید هم اگر زیادی بچسبیش توی دست له شود و گندش در بیاید!

خدائیش از چه متن ادبی به چه تشبیهات جالبی رسیدم!هیچ کس مثل من نمیتونه به همه چیز گند بزنه ٬حتی به زندگیش!!!!