هپروت
یک لیوان چای داغ،یک مشت آبنبات پسته ای٬صدای اذان و منی که از صبح تا شب نمیدونم چکار میکنم منی که تمام هفته رومی دوم و به هیچ جا نمیرسم!
فقط تو این لحظه هاست که آروم میشم لحظه ها تبدیل میشند به ساعتها و من تو تمام این ساعتها تو این دنیای مجازی شادم! از خستگیهام و بیماری و بی پولی و ...خبری نیست!
منم و یه دنیای خیالی مثل دنیایی که با کتابهام داشتم تو اون اتاق بزرگ وقشنگ با اون پرده های صورتی!
منم و رویاهام٬ منم وهپروت اون قصر بلورین آرزوهام!
مامان حق داره من هنوز بزرگ نشدم!هنوز از اون رویاها بیرون نیومدم، هر چند آرزومه که مامان یه دختر کوچولو باشم!
شایدم دلم یه همبازی کوچولو میخواد تا باهم تو اون قصر بلور برقصیم و آواز بخونیم!
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر ۱۳۸۵ ساعت توسط نازنین بانو
|
یکی بود یکی نبود