-مشکلات نه یه مشکل...یه مشکل داره زندگی ما سه تا رو جهنم میکنه...دعامون کنید...من و ژیژو و پسرکم رو...شاید یه روزی که این روزای سخت و تلخ گذشت اومدم و نوشتم چی به سرمون اومده...اونموقع میفهمید که واقعا درد بزرگی دارم...دردی که نه از سر افسردگیهای گاه و بیگاهمه نه از سر لوس بازی و سیری... الان تو این لحظه فقط دعا میخوام...
-پسرک...پسرک...وقتی زیر گلوتو میخورم...خپ خپ خپ...و تو اون دهن کوچولوی بی دندونت رو باز میکنی و برای خوردن من لثه هاتو به صورتم میمالی٬ من مگه میتونم عاشقت نباشم؟؟...
-پوشکت رو باز میکنم...خیلی خودتو کثیف کردی...پاکت میکنم...میشورمت...و میبوسمت...دستاتو...پاهاتو...شکم کوچولوتو...من نمیدونم چطور میشه از تعویض پوشک ناراحت شد وقتی بعدش پسرکت انقدر آروم میگیره؟؟...من نمیفهمم چرا ازم میپرسند حالت بد نمیشه؟؟...مگه میشه من از هر چیزی که مربوط به پسرکمه ناراحت بشم؟؟...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۸۸ ساعت توسط نازنین بانو
|
یکی بود یکی نبود