باز هم تو
امروز دیدمت!بعد از حدود دو سال!
کودکی در آغوش مثل سیبی که با تو از وسط دو نیم شده باشد!کودکی که میشد کودکم باشد!
امروز دیدمت!وبازامروز هم از هم فرار کردیم،مثل همان روزها که تو از عشق من و من از حقیقت فرار می کردم!
اصلا عوض نشدی!ولی من!اغراق نمی کنم زیباتر شده ام،خوش پوشتر وصد البته بی احساس تر از روزهای دور عاشقیم!
باز هم همان برخورد،نگاهی که آنروزها از تو میدزدیدم تا رازعاشقیم فاش نشود و امروز میدزدیدمش تا احساس آن روزها عذابم ندهد ونگاه ماتت که به غلط به عشق تعبیرش کرده بودم و امروز نمی دانم به بی اعتنایی عمدی یا سهوی تعبیرش کنم یا همان ترس کهنه از باور یک عشق تحقیر شده یا عذاب وجدانی که همیشه در پس آن نگاههای ماتت موج میزد یا هر چیز دیگری صد البته بجز عشق!
نمیگویم امروز هم عاشق توام که این را نمی پسندم چرا که صد افسوس تو تعلق به دیگری داری و من نیز!
اما آن آتش سوزان عشق که خاموش خواستی وخاموش کردمش، زخم عمیقی ایجاد کرده همینجا سمت چپ قفسه سینه ام و باز امشب چقدرسوزش این زخم کهنه آزارم می دهد!
یکی بود یکی نبود