-گریه میکنم...انقدر گریه میکنم که تمام تنم به لرزه میفته...میلرزم...روی زمین افتادم و تمام تنم میلرزه...انقدر میلرزم تا تمام تنم یخ میکنه...توی سرم هم یخ میکنه...حس میکنم دارم میمیرم...هیچی نمیفهمم...نمیدونم چقدر طول میکشه...دوباره گریه ام میگیره و بلند بلند گریه میکنم...و این چرخه گریه و لرز و حس مرگ سه چهار بار تکرار میشه...
-در تمام این لحظات تو مثل یه حیوون کثیف تو خونه پرسه میزنی...نگرانی مبادا صدای زجه هام از خونه بره بیرون...نگرانی مبادا غریبه ها در موردت بد فکر کنند...نگرانی... نگران خودت...
-هر دفعه تو این لحظات میفهمم که چقدر تنهام...نه پدرم...نه مادرم...نه حتی خواهرم...هیچکس نیست که ازش کمک بخوام...همیشه من مقصرم...اگه مریض باشم،تمارض کردم...اگه دعوامون بشه من مقصرم...اگه حالم بد بشه من دیوونه ام...همیشه حق با یکی دیگه است...مهم اینه که حق با من نباشه...مهم نیست که من از درد بمیرم...مهم نیست من دچار هزار حمله عصبی و غیر عصبی بشم...مهم اینه که همیشه حق با همه هست تا با من نباشه...
-واسه خاطر خدا یکی بیاد و منو واسه خاطر خودم دوست داشته باشه...من از زندگی جز محبت چی خواستم که خدا ازم دریغ میکنه...من تو زندگیم به جز دوست داشتن چه کار کردم که خدا به این دلم رحم نمیکنه؟...مگه من چکار کردم که واسه نزدیکترین کسانم هم بود و نبودم فرق نمیکنه؟؟...
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان ۱۳۸۷ ساعت توسط نازنین بانو
|
یکی بود یکی نبود