خورشت کرفس...
-از سر کار برگشتم...خسته ام...دوش میگیرم...میخوام زیر دوش بخوابم...یه لیوان گنده از اونایی که آب زرشکیای میدون رسالت دارند پر از آب میکنم و قرص کلسیمم رو میندازم توش...پیرت پیرت پیرت میجوشه و میاد رو سطح آب...چرا مزه قرصهای کلسیم مثل قرصهای بچگیهامون نیست...چرا رنگشون عوض شده؟؟...برنج رو میشورم و آب میبندم روش...قل قل قل میجوشه و آبش ته میکشه،دمکنی زردم رو میکشم رو در قابلمه و تلپ میذارمش سر قابلمه کته...کرفسها زیر دندونم جرت جرت جرت صدا میدند،نپختند،یه لیوان آب میبندم تو قابلمه و آبغوره رو شر میدم روی خورشت کرفسم...خونه پر شده از بوی کته و خورشت کرفس...بوی زندگی...بوی یه خونه امن...
-از بوی کته و خورشت کرفس مست مست میشم و میرم به چهار سالگی...خونه خاله...آبها قطعه... دخترها و مامان میرند سر خیابون و هرکس یه دبه آب میکنه و با هرهر خنده برمیگردند خونه...منم اون گوشه موشه هام...دنبال مامان...با دمپاییهای کوچولوم میدوم...چتری موهای زیتونیم میره تو چشمم و هی سرم رو تکون میدم تا از جلوی چشمم برند کنار...رسیدیم دم در...بوی برنج و خورشت کرفس تو کوچه پیچیده...بو میکشم و میگم خوش به حالشون این بوی غذای کیه؟...دختر خاله بزرگه میگه بوی غذای خودمونه دیگه...کیف میکنم و میدوم تو خونه...دمپاییهامو با عجله در میارم و میدوم تو...میرم تو آشپزخونه و میگم غذاهای رستوران خاله (...) چه بوی خوبی دارن از همه رستورانها بهترترند...خاله قد بلند و چاقه...موهاش مجعده...موهاشو همیشه پشت سرش با گیره ساده فلزی میبنده...یه گوشواره بزرگ با نگین قرمز گوششه...پیرهن چیت گل گلی تنشه...خاله کم حرف میزنه...خاله همش میخنده...خاله بوی غذاهای خوشمزه اش رو میده...خاله دسته گله...خاله برمیگرده و لبخند میزنه...عزیز تو هال نشسته...مثل همیشه با بادبزن حصیریش خودشو باد میزنه...عزیز همیشه موهاش کوتاهه...عزیز همیشه مرتبه...عزیز نگران همه است...عزیز شیکه...عزیز خانزاده است...عزیز از اسب افتاده ولی از اصل نیفتاده...عزیز مادربزرگ هیچکس نیست...عزیز مادر هیچکس نیست ولی عزیز همه است...عزیز با خاله اینا زندگی میکنه...عزیز هم لبخند میزنه...بوی خورشت کرفس میاد...بوی خونه میاد...بوی خوشبختی میاد...بوی خونه خاله میاد...اما...من دیگه چهار ساله نیستم...خاله دیگه نیست...عزیز هم دیگه نیست...و خونه خاله بزرگه دیگه هرگز وجود نخواهد داشت...
یکی بود یکی نبود