من عجیب شدم...عملا یک نارنجک ضامن کشیده ام...از همه آدمهای دو رو و کثافت دور و برم متنفرم...تهوع گرفته ام از رفتار و گفتار و کردارشون...و با کوچکترین بهانه ای کینه کارهاشون رو توی صورت سیاهشون استفراغ میکنم...حالم به هم میخوره از اون پیر دختر کثافت که کار هر روزش تور کردن مرداست به هیچ مردی هم چه پسر بچه های تازه فارغ التحصیل چه پیرمردای نوه دار،رحم نمیکنه...حالم به هم میخوره وقتی میشنوم پشت سر من حرف زده که جریان کثافت کاریهاش رو من واسه دیگرون تعریف کردم!!...حالم بهم میخوره از ریخت کثافتش وقتی با همه خوش و بش میکنه و پشت سر من چرت و پرت و دروغ میگه بعد میاد و تو روی من لبخند میزنه...حالم بهم میخوره از اون مردک دو روی کثافت که به هر بهانه ای میخواد به قول خودش پیشرفت کنه...حالم بهم میخوره از خانوم مهندسای فارغ التحصیل دانشگاه دارغوزتپه با معدل ده و دوازده صدم که هنوز یه سی دی رایت کردن رو بلد نیستند...حالم بهم میخوره از اون آدم خنگی که خودش رو تو هر زمینه ای بااستعداد میدونه و به خودش اجازه میده به شعور و استعداد دیگرون توهین کنه...حالم بهم میخوره از ریخت خانوم مارمولک و اظهار نظرهاش تو هر زمینه ای...از زرنگ بازیها و کثافتکاریها و از زیر کار در رفتناش...حالم به هم میخوره از خودم،خود بیعرضه ام که نمیتونم حقم رو بدون گریه یا داد و بیداد بگیرم...نمیخوام داد بزنم...نمیخوام تند حرف بزنم...ولی وقتی طرف میاد میگه من الم و بلم نمیتونم جوابش رو ندم...خیلی عصبی و پرخاشگر شدم و این اصلا خوب نیست...خودم رو دوست ندارم...میخوام صبور باشم...میخوام صبور باشم...نمیتونم...


اینروزها حال روحی خوشی ندارم...جهت تکمیل خوشی اینروزها فقط فک و فامیل ژیژو رو کم داریم که بیان بریزن خونه مون و ژیژوی عزیز با نهایت ملایمت داره بهشون تعارف میکنه...اونا هم که همچین اهل تعارف!!...آستانه تحملم خیلی پایین اومده...البته اگه چیزی بنام آستانه تحمل باقی مونده باشه...