من دختر خوبیم!!!...هر جا برم با همه میجوشم...اگه سفر باشه یا مهمونی یا هر دور هم جمع شدنی من آدم خودخواهی به شمار نمیام...معمولا از خواسته خودم بخاطر جمع صرفنظر میکنم...یا لااقل خواست خودم رو به جمع تحمیل نمیکنم...تو مهمونیا دائم در حال بگو و بخندم...تو مکالمات تلفنی هم دائما در حال خنده و خندوندنم...زود بهم برنمیخوره...ولی اگه بربخوره کاملا تو تمام اعضا و جوارحم پیداست!!...با همه رک و صادقم...به خدا من دختر بدی نیستم...ولی تنهام...مامان و خواهر کوچیکه اصلا محلم نمیدند...مامان اصلا راضی نیست با من جایی بره...ولی با خواهر کوچیکه که دائم بحث و جدل داره همه جا میره...اگه هم بخوان با من جایی بیان من باید تمام برنامه هامو با برنامه خواهر کوچیکه تنظیم کنم...و آخرش بشنوم که کار خواهر کوچیکه مهمتره، نازی که هر وقت دلش بخواد مرخصی میگیره...و این در حالیه که من با هزار نفر جنگیدم و چند هفته مثل خر کار کردم تا بتونم همون هفته ای که خانوم خانومها مرخصی دارند مرخصی بگیرم...هر وقت با هم قرار داریم من کمتر از یک ربع محال ممکنه معطل بشم...اگه من سراغشون نرم،اگه من بهشون زنگ نزنم،اگه من حالشون رو نپرسم اونا هیچ یادی از من نمیکنند...همیشه هم دارند بهانه میارند که تو شوهر داری و باید با شوهرت اینور اونور بری...این در حالیه که میدونند شوهر بیچاره من تا دیر وقت سرکاره و خیل کم وقت میکنه با هم جایی بریم...تازه هرکسی جای خودش رو داره...شوهر من که جای مادر و خواهر و پدرو خاله و دایی و ...رو نمیتونه بگیره...اینا که مادر و خواهر خودمند دیگه چه برسه به خاله و دختر خاله هام...
خاله کوچیکه که یه فامیل شوهر پر تعداد و خوب داره همش با اوناست...جالبه فامیل شوهرش همش به من میگند چرا شما با ما نمیاین مسافرت و گردش...اما تا حالا خاله ام یه دفعه هم تعارف نکرده...و این در حالیه که اکثرا خانومهاشون دسته جمعی میرن اینور اونور و ما هم چیزی از هم پنهون نداریم که بگم خاله ام ملاحظه ما یا اونا رو میکنه...من نباید با اونها جایی برم ولی همه اونا از نوزاد تا نود سال تو مراسم نامزدی و عقد و عروسی من بودند...
خاله بزرگه هم که یه روزی خونه اش پاتوق ما بود و در خونه اش به روی همه باز...چند سال پیش سرطان چشم دیدن خوشی ما رو نداشت و از ما گرفتش...بعد رفتنش هم همه از هم پاشیدند... 
از فامیل ژیژو هم که نگو...اصلا از لحاظ فرهنگی در یک سطح نیستیم...با همم که باشیم حرفی نداریم بزنیم...همش مجبورم الکی لبخند بزنم...تازه همه دخترهای فامیلشون منو به چشم قاتلشون نگاه میکنند!نه که پسر فامیلشون خیلی تحفه بوده و من تورش کردم!!...به وضوح رفتارشون آزاردهنده است...مثلا تو جمعشون اصلا منو راه نمیدند...من مجبورم با پیرزنهاشون حرف بزنم که اول و آخر حرفشون مسئله بچه دار شدن ماست!!...دخترها و جووناشون حتی وقتی میشینند سعی میکنند پشتشون به من باشه...اینه که من مجبورم وردل ژیژو بین مردا بشینم...از حق نگذریم مرداشون خیلی بهتر از زنهاشون رفتار میکنند...زیاد هم اهل گشت و گذار نیستند...یعنی دوست دارند برند خراب بشند خونه یه بدبختی،مردا با هم برند بیرون بگردند و زنها تو خونه کلفتی و غیبت و ادای دیگرون رو درآوردن که خانوم جاری بزرگ من استاده در این امر...
خیلی دلم از همشون گرفته...خیلی...و خیلی خیلی تنهااااااااااااااامممممممممممم...


 
-امروز دختر بزرگه خاله کوچیکه که معمولا اهل محبت و این حرفا نیست تلفنی بهم گفت که خیلی دلم برات تنگ شده...عجیبه ولی این حرف رو تا حالا از هیچکس تو فامیل نشنیده بودم...دلم واسه خودم سوخت...آدمیزاد هر چی سنش بره بالاتر بیشتر نیاز به محبت داره اینو تازه کشف کردم!!...