کابوس دیدم...کابوس که نه...یک خواب معمولی کمی وحشتناک...مطابق معمول همه از زنده و مرده شب تو خوابهای من رژه میرند رو اعصاب و روانم...از خواب میپرم...اولش میترسم...بعد دعایی رو که مامان بزرگم یادم داده میخونم...خواب دیدم یا محمد،خیر گردان یا علی...آروم میشم...یه کم به خودم میام و میبینم چیز ترسناکی وجود نداره...اما حالم گرفته است...خودم رو میچسبونم به ژیژو یه جوری که بیدار بشه...تخت خوابیده و تکون نمیخوره...میرم تو آشپزخونه تا آب بخورم...دهنم بد مزه و خشکه...دست میبرم سمت کیسه روی اپن،سیب بردارم...میبینم پیازه...آب میخورم...فیلم تایتانیک رو برای بار دهم میبینم اینبار با دوبله ترکی...بازم آخر فیلم گریه ام میگیره...حالم بهتر که نشد هیچ،بدتر هم شدم...میرم سراغ یخچال و بالاخره دو تا سیب برمیدارم و میام میشینم پای وبلاگم...و این چرت و پرتا رو مینویسم...خسته شدم از این خوابها...نتیجه این که بنده با حال گرفته و روان پریشان هنوز بیدارم...و تا چند روز هم ناخواسته دمغم همین...