-بچه بودیم...تنها...توی اون شهر غریب...من سالها بود اونجا بودم...تو تازه اومده بودی...خوشحال بودم که هم زبونمی...اولین دوست هم زبون توی اون شهر غریب...انگار یه جور دیگه بودی...مثل خاله...مثل مادربزرگ...مثل دختر خاله ها...مثل شهری که دوستش داشتم و ازش دور بودم...
-دوست شدیم...دوست دوست...سفید بودی دخترک...مثل ماه...مثل مهتاب...تو تاریکی تنهایی دوران بچگی...دوستت داشتم...دوستم بودی...دو سال همکلاسی بودیم...کنار هم...با هم...و تو میدونی که همکلاسی یعنی چی؟...آروم راه میرفتی...استخونهات درد میکرد...مامانت سپرده بود تو مدرسه اسمارتیز و پفک نخوری...از ورزش معاف بودی...و من نمیدونستم...نمیدونستم که عروسک برفی،مهتاب خانوم،دوست قشنگم،شهرزاد قصه های هزار و یکشب تنهایی کودکانه ام چه دردشه؟...قایمکی تو مدرسه پفک میخوردی...کاش بیشتر میخریدم برات...اسمارتیز میخوردی...کاش بیشتر خریده بودیم...کاش میدونستم دلت هلاکه واسه اون خوراکیها...عزیزکم...کاش میدونستم از ده سالگی حسرت همه اون خوراکیها،حسرت دویدن و بازی کردن،حسرت سلامتی به دلته...
-دو سال همکلاسی بودیم و بعد تو از اون شهر رفتی...چقدر گریه کردیم...چقدر فال حافظ گرفتیم که بابات انتقالیش حتمیه یا نه؟...چقدر با قرآن استخاره کردم...چقدر اشک ریختم...
-تو رفتی...چقدر اونروز تو ترمینال گریه کردیم...تو بغل هم...چه کودکی ساده ای داشتیم...چقدر بابا خوب بود که من رو آورد باهات خداحافظی کنم...رفتی و موقع رفتن یه بوس کوچولو رو اون دستهای سفید و تپلیت گذاشتی و فوت کردی طرفم...رفتی...
-واسه هم نامه مینوشتیم...تو تمام این سالها...هیچوقت نفهمیدی که قبل از رسیدن نامه ات چه حالی داشتم...همیشه قبل از اومدن پستچی میدونستم که نامه ات اونروز میاد...یه حسی بهم میگفت...صدای آروم افتادن پاکت نامه رو از محل نامه روی در از طبقه دوم میشنیدم و پرواز میکردم تا پشت در...واسه هم چند صفحه مینوشتیم...از همه جا...از همه چی...با خودکارهای رنگی و ماژیکهای فسفری که اونروزا تازه مد شده بود... 
-بزرگتر شدیم...من کنکور قبول شدم و تو موندی پشت کنکور...من رفتم دانشگاه و رویای هم دانشگاهی شدنمون رو فراموش کردیم...تو بی وفا شدی...کمتر نامه نوشتی...کمتر و کمتر...انقدر کم واسه هم نامه نوشتیم که اصلا نفهمیدم چی شد که نامه ها قطع شد...
-گقتم بی وفا شدی...گفتم آدرس جدید بهم ندادی...سال اول دانشگاه تموم شد و من تابستون برگشتم خونه...تمام تابستون هر وقت حرفی از تو شد مامان و دوست دیگه مون حرف رو عوض کردند...تمام تابستون من نفهمیدم...تا شهریور که تولدت بود...به مامان گفتم امروز تولدته...مامان گریه کرد...من باور نکردم...من گریه کردم...من هوار کشیدم...گفتم که مامانش دروغ گفته که ما رو از هم ببره تا اون بیشتر درس بخونه و نامه ننویسه واسمون...گفتم شوهرش دادند و میخوان ما نفهمیم...چرت و پرت گفتم...چرت و پرت گفتم...نخواستم باور کنم...زنگ زدم به خاله ات...گفت مثل عروسها شده بودی بعد از ... ...نه باور نمیکنم...
-گریه کردم...باور نکردم...تا مدتها اعصابم خراب بود و کابوس میدیدم...تا چند سال بعدشم حال روحی درستی نداشتم...عکسها و یادگاریهات رو جمع کرده بودم...
-فکر کردم دیگه اون بچه دبیرستانی نیستم...بزرگ و عاقل شدم...عکسهات رو آوردم...نتیجه اش اینه...آهنگ بلالیم ماحزون و این اشک بی امان و هق هق بلند گریه های من...در آستانه روز تولد تو...شهرزاد قصه های هزار و یکشب...دخترک مهتابی...دوست کودکی...فرشته بیگناهم...تولدت مبارک...