حضرت مهربان بزرگ بزرگ
حضرت مهربان بزرگ بزرگ...خدای مهربان بزرگ بزرگ من کوچک کوچک...نمیدانم تو که همه فکر و قلب و روحم را میخوانی وبلاگم را هم میخوانی یا نه؟...نه نه،میدانم که میخوانی اما نمیدانم اهمیتی به این اشکها که موقع تایپ این کلمات روی کیبورد میریزند میدهی یا نه؟...میدانم که سرت شلوغ است و مشکل من بین تمام مشکلات این آدمها چیزی نیست...اما جز تو به چه کسی پناه ببرم...مگر نه اینکه هر ناامیدی به تو پناه میبرد...خدایا کمکم کن...تا کی حسرت؟...تا کی امید بیهوده؟...من اعتراف میکنم...من یک بنده بی عرضه و دست و پاچلفتی شما هستم...از دست من کاری ساخته نیست...همه چیز با خود خودت...تو میدانی چه میخواهم...و میدانی که به نفعم هم هست...همه چیز را به دستان بزرگ و مهربان تو میسپارم...و از خودت کمک میخواهم...نه با آن صبر خداگونه ات...که به آن و لحظه میخواهم...نه آنقدر دیر که جان به لب بشوم...الان همین الان...که اگر تو اراده کنی همه چیز درست میشود...من بریده ام...بریده ام...بنده کوچک ناسپاس کم طاقت تو بریده و هیچکس را به جز تو قبول ندارد...کمکش کن...همین الان...خواهش میکنم...همین حالا...
یکی بود یکی نبود