نازی تنها
-چند وقتیه تنهایی خیلی آزارم میده...هیچکس نیست بتونم باهاش برم بیرون...قدم بزنم...خریدی برم...پیاده روی برم...استخر برم...در نتیجه اصلا بیرون نمیرم...از اداره که برمیگردم یه راست میخزم زیر لحاف آبی خوشگلم و میخوابم...خواهرم که دائم در حال ایرادگیری از فلان گفتار و رفتار منه و یک در میون قهر و آشتی میکنه...از نظر اون من بی کلاسم...کلاسش میاد پایین اگه با من بره بیرون...من اعصابش رو خورد میکنم...دوستامم همه ازدواج کردن و جز دوره های دو سه ماه یکبار نمیشه همدیگه رو ببینیم...همه بچه کوچیک دارند و سرگرم زندگیشونند...اگرم وقتی باشه با خواهر و مادر خودشون دور همند و سرگرمند...ژیژو هم شبها دیر میاد...چند تا از دوستهای صمیمیم هم شهرستانند...یه روزایی واقعا دلم میگیره...دلم میخواد برگردم به روزایی که با فاطی میرفتیم توچال قدم میزدیم...شبایی که میرفتم خونه دوستم میموندم و باباش من و سه تا دختراش رو شب واسه هواخوری پیاده میبرد بیرون...اون چند روزی که رفتیم کیش و من الان در حسرتش دارم بال بال میزنم...دارم افسردگی مزمن میگیرم...تنهام خیلی تنهام...
یکی بود یکی نبود