روز تو...
امروز نه تولدته...نه روز خاص دیگه ای...نه ولنتاینه...نه سپندارمزگان...امروز روز توئه...یه روز ساده...تو که بلد نیستی بگی که دوستم داری...تو که شاید دوستمم نداشته باشی...تو که منو تو آغوشت جا نمیدی...تو که منو نمیبوسی...تو که بهم اخم میکنی...تو که بهم بیمحلی میکنی...تو که یه روزی با هزار امید بهت دل بستم...تو که فکر کردم خاطره اون عشق قدیمی رو از ذهنم پاک میکنی...تو که در قلبی رو که فقط متعلق به یه نفر بود به روت باز کردم...تو که جواب تمام عشق ساده مو با کج خلقی و بیمحلی دادی...تو که خیلی وقتها تحملم میکنی...تو که شبها خسته تو آشپزخونه هم غذای خودت رو تنهایی میخوری هم ناهار فردای یه زن بیحال و همیشه خسته و مریض رو آماده میکنی...تو که جز عشق هر چی ازت بخوام سریع فراهم میکنی...تو که یکماه پیش هوس ماکارونی کرده بودی...تو که خیلی وقته دلت یه فنجون قهوه ترک میخواد...تو که هر شب میوه میشوری و برام پوست میکنی... امروز روز توئه...امشب وقتی اومدی بوی ماکارونی با ته دیگ سیب زمینی که عاشقشی تو خونه پیچیده بود...یه فنجون قهوه ترک با شکر فراوون و یه ظرف میوه با یه لبخند منتظرت بود ...من نمیتونم مثل تو اخمو باشم...حتی اگه اون ماکارونی رو نخوری و غذای مونده تو یخچال رو گرم کنی و منو حرص بدی...امروز روز توئه...ژیژوی عزیز روزت مبارک...
یکی بود یکی نبود