-امروز لابلای اون جمعیتی که هم رو هل میدادند و در هم میلولیدند برای چند تا عکس یادگاری،چیزی را دیدم که هرگز ندیده بودم...آب نیست و گرنه شناگران قابلی هستیم در انواع مختلف شنا...
-سه دسته از زنها همیشه بدبختند...یکی اونایی که جثه درشتتری از شوهرشون دارند...دومی اونایی که سن بیشتری از شوهراشون دارند...و اونایی که شخصیت قویتر و محکمتری از شوهراشون دارند...این زنها هیچوقت طعم امنیت یه آغوش محکم مردونه رو نمیچشند...
-خیلی وقت بود شب تنها بیرون از خونه نبودم...شب که میگم یعنی مثلا ساعت نه شب...امشب مجبور شدم شب تنهایی بیام خونه...حدود ساعت نه و نیم شب رسیدم خونه...اعتراف میکنم باینکه زن ترسویی هستم...تا برسم خونه هزار بار از ترس سکته کردم...
-اینهمه گند دماغی و غرور تنها ثروت و ارث و ژن رسیده به منه از هر دو فامیل مادری و پدری...کاش پشت این صورت مغرور اون شبدر سرخ شیشه ای در حال تپش رو هم میدیدند...پشت این دماغ گنده که رو به هوا میگیرمش قلب سرخی میتپه که به خدا مثلش کم پیدا میشه...
-من...من...من...من یه احمق ساده ام...چرا انقدر واسه همه عالم و آدم نگرانم...چرا واسه همه بیشتر از حد معمول دل میسوزونم...کی نگران منه...کی واسه من دل میسوزونه؟...