وقتی بچه بودم...بچه که نه،میشه گفت نوجوون بودم...وقتی میدیدم یکی از ظلم کسی دیگه شکایت میکنه ازش بدم میومد...دلم واسه مظلوم نمیسوخت...فکر میکردم خیلی بیعرضه است که نمیره تو روی طرف وایسه و حقشو بگیره یا لا اقل حرفش رو بزنه...اما امروز تو سی سالگی به این نتیجه رسیدم که خیلی وقتها اگه سکوت میکنم از خوشیم نیست...از موافق بودنم نیست...از ترسمه یا از نجابت نمیدونم...چون هم شبیه هر دوئه هم نیست...حسیه که هنوز اسمی واسش پیدا نکردم...هر چی هست همون حسیه که باعث میشه سرم رو مثل گوسفند بندازم پائین و بذارم هر کی هر غلطی میخواد بکنه، بکنه...ساکت میشم و تمام قلبم پر از کینه میشه...زورم نمیرسه...پس خفه میشم...اما دلم واسه خودم نمیسوزه...از خودم بدم میاد...دلم میخواد قویتر باشم اما نیستم...هنوزم فکر میکنم مظلوم بیعرضه است...حتی اگه اون مورد ظلم واقع شده خود خود خودم باشم...


-خدایا من یکی خسته شدم...کمک کن...میدونی که من یه مار سبز کوچولو بیشتر نیستم...میدونی که...تو خدایی...فکر نمیکنی دیگه بسه...فکر نمیکنی دیگه وقتشه اون قدرتت رو در این مورد نشون بدی...قربونت برم که صبرت انقدر زیاده...