مژمژ
تخت مژمژ گوشه اتاق بود...تو اون اتاق هشت نفره...که با اومدن مژمژ شد نه نفره...نه مژمژ از بچه های اتاق خوشش میومد نه بچه ها از مژمژ...مژمژ یه راز داشت مثل تمام دخترای ساده سال اولی اونروزا...دخترایی که احساساتشون مثل دخترای چهارده ساله اینروزاست...مژمژ عاشق بود...عاشق یه پسر قد بلند سبزه...هر دو همو دوست داشتند...اما...پسره معتاد بود...نه معتاد تابلو...تفریحی!!...این راز و این عشق کم کم دخترا رو بهم نزدیک کرد...شاید بیشتر از همه نازی رو به مژمژ...مژمژ یکسال بیشتر تو اون اتاق نموند...هیچکدوم نموندند...اتاقها چهار نفره شد و گروهها جدا...مژمژ رفت پیش همکلاسیاش و دیگه با بچه ها مثل سابق نبود...اما نازی هیچوقت گریه های مژمژ و اون عشق پاک رو یادش نمیره...تابستون همون سال مژمژ ازدواج کرد...با یه پسر نه بهتره بگم مرد گنده که خیلی ازش بزرگتر بود...هیچکس مجبورش نکرد...مژمژ عاقلانه تصمیم گرفت که عشقش رو کنار بذاره...مژمژ با عشقش آینده ای نداشت و تصمیم درستی گرفت که به اشکها و التماسها و قولهای دروغین عشقش اعتنا نکرد...ولی در مورد ازدواج با شوهرش...هنوز نمیدونم...هنوزم وقتی یاد عکسهای عروسیش کنار اون مرد میفتم بغضم میگیره...کاش عشق مژمژ معتاد نبود...کاش مژمژ خوشبخت باشه...
-امشب خیلی دلم واسه مژمژ تنگ شده...مژمژ بیمعرفتی که سالهاست ازش بیخبرم...
من همچنان نیازمند یک دعوتنامه پرشین گیگ هستم...کمککککککککککککک...کسی پیدا میشه برام یه دعوتنامه پرشین گیگ بفرسته؟؟
یکی بود یکی نبود