گذشته ها گذشته...
-وقتی یه اتفاق قشنگ یا حتی یه خاطره تلخ اما عزیز مثل یه عشق گمشده زمانش میگذره ،مثل یه کریستال تو بوفه میمونه یا یه کاسه چینی گل سرخی یادگار مادر بزرگ...شاید ارزشش مثل عتیقه نباشه اما واست عزیزه...همیشه اونجا تو بوفه است...خیلی روزا نمیبینیش...جلو چشمته ها ولی نمیبینیش...یه روزایی هم دوست داری بیاریش بیرون و پاکش کنی و هییییییییی یه آهی بکشی و شاید نم اشکی هم گوشه چشمت رو تر کنه...اما باز میذاریش سر جاش و در بوفه رو میبندی...
من که با خاطراتم اینجوریم...نمیتونم از گذشته ام بگذرم...میدونم که میگن که تو حال زندگی کن و گذشته گذشته و آینده نیومده...من تو حال زندگی میکنم ولی گذشته رو هم گذاشتم تو ویترین با شیشه های دودی...همیشه نمیبینمش ولی فراموششم نمیکنم...
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۸۶ ساعت توسط نازنین بانو
|
یکی بود یکی نبود