امروز تلفنی با دوستی که شهرستانه صحبت میکردم...حال تو رو میپرسید...سراغت رو از من میگرفت...گفتم که دورادور باخبرم ازت...گفتم که یه عروسک کوچولو داری سیبی که با تو از وسط دو نیم شده...یه جوری ازت حرف زدم که انگار غریبه ای...دیگه صدام پشت گوشی نلرزید...دیگه بغض نکردم...دیگه گریه نکردم...دیگه نذاشتم اون بیشتر بپرسه...نذاشتم تو رو یاد من بیاره...از هر دری حرف زدیم بجز تو...ولی نمیدونم چرا؟؟...نمیدونم چرا از وقتی گوشی رو گذاشتم دست و دلم اینجوری میلرزه...دستام میلرزه و دلم...وای از دلم...وای از این دلم...

-و چه وصف حال منه این ترانه...خط به خط...جمله به جمله:
نه دلم تنگ نشده...واسه ی دیدن تو...واسه بوی گل یاس...واسه عطر تن تو...نه دلم تنگ نشده...واسه بوسیدن تو...برای وسوسه چشمای روشن تو...چرا دلتنگ تو باشم؟...چرا عکستو ببوسم؟...چرا تو خلوت شبهام...چشم به راه تو بدوزم؟...چرا یاد تو بمونم؟...تویی که نموندی پیشم...میدونم تا آخر عمر...نه دیگه عاشق نمیشم....
یه روز ابری و سرد...رفتی تو از زندگیم...به تو گفتم بعد از این...واسه هم غریبه ایم...از حقیقت تا دروغ...فاصله خیلی کمه...نه دلم تنگ نشده...تنها دروغمه...نه دلتنگ نمیشم...نه دلتنگ نمیشم...



پینوشت بیربط یا با ربط:من نیمه گمشده ام رو پیدا کردم...من و ژیژو چهار سال و اندی است که مزدوج میباشیم...شاید ژیژو اون عشق گمشده من نباشه ولی دیگه زندگیمون رو غلطک افتاده و با هم میگذرونیم...میگن اگه زن و شوهر تا سال پنجم ازدواجشون کنار هم دوام بیارند دیگه زندگیشون پا گرفته و مستحکم شده...حالا ما شش ماه داریم تا آخر سال پنجم...دوام میاریم... میدونم...هر چند خیلی سخت بود...اما من میتونم...