یه روزایی اینجا رو خیلی دوست داشتم...واسم مثل یه دفترچه خاطرات بود...یه دفترچه خاطرات قفل دار...هر چی دلتنگی داشتم توش نوشتم...شد سنگ صبور...من نوشتم و این دفتر رو دلش نگه داشت...تا امروز...چند وقتیه انگار دیگه دوستش ندارم...نه که دوستش نداشته باشم،نه!یه جورایی از ناله کردن و نوشتن خسته شدم...چند وقتیه هی دارم این دفتره رو درست و راستش میکنم...هی جلدش رو!!عوض میکنم...هی خط کشیش میکنم...شاید دوباره بشه نوشت...امروز فهمیدم که مشکل،مشکل دفتر نیست...مشکل از منه که بیحالم و بیحوصله...فکرم خیلی مشغوله...دارم یه تصمیم بزرگ میگیرم...بهار نزدیکه...خوب میشم...آفتاب دوباره میتابه و من حالم خوب میشه...و دوباره مینویسم...من تمام دفتر خاطراتهام رو از اول تا حالا دارم...پس اینم حفظ میکنم...