امروز هوا یه کمی گرمتر از روزای پیش بود...صبح یه لایه نازک برف رو زمین نشسته بود ولی بعدش هوا خوب شد...عصر مجبور شدم بخاطر وقت دکترم برم وسط شهر...بوی بهار میاد ولی این بوئه یه کمی یخ زده...دستام رو کردم تو جیبم و بیخیال این دنیا شدم...یه جاهایی رو دویدم...یه جاهایی آروم راه رفتم...ای به جهنم که سی سالمه...آخه منی که بلد نیستم با کفش پاشنه بلند راه برم چرا باید ادای خانمهای قرتی رو درآرم...چرا باید خانم باشم؟...مثل همین دو روز پیش که با ژیژو رفتم کفاشی و نتونستم با کفشهای ورنی پاشنه ده سانتی پاپیونی حتی دو قدمم وردارم...مگه زوره؟...هرچی میخوام مطابق سن و سالم رفتار کنم، خوب نمیشه!...دستام رو کردم توجیبای کاپشنم و زدم به دل این شهر دودآلود و گلی و کثیفم که عاشقشم...آهنگ سلطان قلبهای مرد آکاردئون به دست رو گوش دادم...از بوی نرگسهای دخترک گلفروش مست شدم...اذان موذن زاده رو تو خیابون با صدایی که از هر طرف به گوش میرسید،شنیدم...و الان خیلی حالم خوبه...زندگی یعنی همین...


-خاطرات تاکسی سواری۳:خدائیش تا حالا راننده به این باحالی ندیده بودم...رو صندلی جلو بشینی و راننده آهنگهای گو...گو...ش رو گذاشته باشه بعد با آهنگ اول با صدای آروم هم نوایی کنه...به آهنگه دوم که رسید بیخیال همنوایی بشه و شعر رو با تمام احساس و با صدای بلند دکلمه!! کنه...با آهنگ سوم رو دنده رنگ بگیره و با سر و گردن و کمر آه،حالا بیاااااااا...آهنگ چهارم دیگه من پیاده شدم...
عزیزم،با ذوق،با استعداد،شما که حقتو خوردن که خواننده نشدی!!...لااقل واسه تمرین برو تو حمام...هم صدات اونجا قشنگتره، هم وقتی یه بیچاره ای مثل من تو ماشینت میشینه با هر تکون دادن دستت،بوی تیز عرق شنبلیله ای قرمه سبزی سه هفته پیشت خفه اش نمیکنه...