-بالاخره ما تونستیم یک کیلو باقالی خشک پیدا کنیم...فکر کنم همه باقالیها رو این باقالی فروشها از سطح شهر جمع میکنند تا همه مجبور بشند از اون باقالی چرکها بخورند...یک کاسه پر باقالی آغشته!!به سرکه و گلپر و نمک و فلفل روی میز کنار دستمه...ولی خداییش اون باقالی چرکهای خام و سفت پنج تا پونصد تومن خیلی بیشتر میچسبه...خوب چکار کنم من ذاتا بی کلاسم...
-یادم باشه دیگه هیچوقت با هدفون تو گوشم و در حالی که آهنگ تو گوشم نعره میزنه کرایه تاکسی حساب نکنم...چون در جواب راننده مودب که میگه قابلی نداره به بلندی آهنگ تو گوشم داد میزنم پول خرد نداشتم و هی جمله ام رو تکرار میکنم...  
-خاطرات تاکسی سواری۲:عزیز دلم شما که چیشتان پیشتانی،شما که دماغت سر بالاست،شما که میای بعد من تو صف تاکسی خطی می ایستی،شما که کلی با من گپ میزنی و در ضمن میبینی که دستم پر از کیسه و خرت و پرته،شما که میبینی تاکسی قبلی رو بخاطر پرشدن صندلی جلو سوار نمیشم،لطفا وقتی تاکسی میرسه منو هل نده و نپر رو صندلی جلو!!ولی خوب، دلم خنک که با جمله خواهش میکنم شما عقب بشینید من وسایلم زیاده شما رو پیاده کردم!باید میفهمیدی این کارت زرنگی نیست!!