و گهگاهی دو خط شعری...
-کاش اون سال مثل امسال بود...سرد سرد سرد...کاش بعد اون برف،روز امتحان،تو که سرما خورده بودی و میلرزیدی زودتر میرفتی خونه...کاش اون سال،اون روز،بعد اون برف،آفتاب داغ داغ نمیزد برفا رو آب کنه...کاش سردت میشد و زودتر میرفتی خونه،سوپی که مامانت پخته بود رو میخوردی...کاش بعد اون برف،روز امتحان،تو اون آزمایشگاه لعنتی من جلوی تو ننشسته بودم...کاش نگام نکرده بودی،کاش نگات نکرده بودم...کاش بهم خیره نشده بودی،کاش به خودم نلرزیده بودم...
اونوقت دیگه بعد امتحان تمام راه رو تو برفا نمیدویدم...با چوب رو برفها نمینوشتم:حضرت عشق بفرما که دلم خانه توست...اونوقت دیگه من عاشقت نمیشدم...
-هنوزم گهگاه یادت میکنم...مخصوصا زمستونا...همونی بودی که همیشه آرزوش رو داشتم و تا همیشه آرزوش رو دارم...
-و گهگاهی دو خط شعری که خود گویای هر چیز است و خود ناچیز:
تو نیستی و وجودمو گرفته،شاخه خشک پیچک تنهایی
-آقای مسن تپلی که امروز تو تاکسی کنار من نشسته بودید و خیلی شیک بازو و شانه تان را در حلق من فرو برده بودید،خیلی دلم خنک شد که کیسه نارنجی خوشگلم رو توی حلق جنابعالی فرو بردم و باعث شدم تمام راه مثل توله گربه گوشه صندلی جمع بشید!!
یکی بود یکی نبود